یه هفته رفتم سفر. مدتها بود جایی نرفته بودم ولی در این سفر هم خوش نگذشت و الان مثه چیز پشیمونم چرا رفتم. تازه با خودم سوغاتی هم آوردم،آنفولانزا!! همیشه با سفر مشکل دارم. همین کنج ِ اتاق ِ بهم ریخته ی خودم رو ترجیح می دم به تمام دنیا.قیلا هم گفتم که فقط سفرهای یه روزه رو دوست دارم.این وسواسی بودن من هم عامل بزرگیه در گریزان بودنم از سفر.
تازه خوبه همین ده روز پیش به فکر این بودم که بر این خصلت بدم غلبه کنم و جاهای دیدنی ایران رو ببینم و هذفم اصلیم هم این بود که شاید از ایران گردی به جهان گردی رسیدم!!
از کلاس هم که اومدم بیرون اونقدر بارون شدید بود که همون اول تموم لباسهام خیس شد و منم که وسواسی ،دلم نمی اومد با اون لباس های خیس رو صندلی های کثیف و بوداده ی تاکسی بشنیم. گفتم حالا تا یه جایی پیاده برم شاید اتوبوس ِخلوتی به تورمون بخوره که بشه بی دغدغه درش ایستاد! ولی همون اول به میمنت بارون و ناودون و آبی که تو خیابون جمع شده بود تموم لباسهام به تنم چسبید. آخرش هم یه پسره و مامانش دلشون برام سوخت و سوارم کردن! منم که ترسو،اولش شک داشتم سوار بشم اما بعد دیدم اوضاع خیلی خرابه با این بارون زنده نمی رسم خونه. البته در طول مسیر هم اونقدر پسره از تو آینه منو پایید که دیگه یه جورایی داشتم به غلط کردن می افتادم...
حالا در همون زمانی که من با خودم فکر می کردم جدا از بعضی مسائل!،چه آدمهای خوبی هستن اینها و اجرشون با آقا امام حسین!، گوشی پسره زنگ خورد. اونم با ادبیاتی شبیه ادبیات بازاری ها و با همون پدرســ.ـوختگی جواب داد: " سلام آقای * عزیز، خیلی چاکرتیم..." وآخر هم گفت "من الان تو اتوبانم، تو صیاد تو ترافیک گیر کردم!"
خیلی پیش اومده که تو تاکسی می شنوم طرف از این خرده دروغ های اینچنینی میگه. نمی خوام بگم خودم تا حالا نگفتم، منم وقت هایی که مامان خیلی بهم گیر میداده و مرتب بهم زنگ میزده و سر قراری رفته بودم، گاهی از این دروغها گفتم ولی بعدش کلی خجالت کشیدم از بغل دستی هام و یا سعی کردم خیلی آروم بگم یا جوری بگم که کسی متوجه نشه!) ولی مردم معمولا خیلی راحت از این دروغها میگن و هیچ باکشون هم نیست!
به هر حال... فقط اینها رو نوشتم که بگم به لطف خدا فعلا زنده ام!
گاهی فکر می کنم من چرا عادت دارم اینقدر رو خودم سیفون بکشم...چرا اینقدر خود کم بینی دارم... چرا هیچ وقت مثل بقیه داشتهام رو تو بوق و کرنا نمی کنم... چرا اصلا اهل پز دادن نیستم... چرا...چرا...چرا...
اما هیچ وقت نتونستم جوابی برای این سوالها پیدا کنم. غیر از اینکه مثه روز روشنه که اعتماد بنفسم زیر خط ِ فقره و با این روشی که در زندگیم پیش گرفتم دارم خودمو نابود می کنم...
پ.ن: تو نامزدیه یکی از خواستگارهام شرکت کردم! تازه عین دیووونه ها خوشحال بودم که خدا رو شکر آدم خوبی گیرش اومده. یکی نیست بهم بگه به تو چه آخه!!
پ.ن: رابطه ی من و استاد روزهای عجیب و غریبی رو پشت سر میگذاره! الان که باز به این مرحله رسیدم ناراحتم چرا هیچ از اون روزها و شادی های کوچکی که برام سخت، نگفتم...
صبح یک عدد یک و دویست نوش جان کردیم، باشد که رستگار شویم! خیلی مراقب خودتون باشید.آنفولانزای خیلی بدیه. استخون دردش جوریه که آدم حس می کنه یه تراکتور از روش رد شده... سرفه هاش هم که امون آدمو می بره...خدا می دونه من الان با چه حال زار و نزاری پشت پی سی نشستم...

با اینکه الان ساعت 4:40 دقیقه صبح ه و من هنوز نخوایدم و این سومین شب متوالیه که من درست نمی خوابم و دلم هم درد میکنه و کلی از کارها و درسایی که تا صبح باید انجام میشد هنوز مونده،اما ممکنه چنین شبی دوباره تکرار نشه و من باید بنویسمش...
تو این سه ماه خیلی منتظر آخرین فیلم مشترکمون بودم که برام بفرستی اما روزها میگذشت خبرب ازش نبود. اصلا نمی تونستم خودم رو راضی کنم بهت اس ام اس بدم و سراغشو بگیرم. می ترسیدم اتفاقی بیفته و کاری کنم که از کرده ی خودم پشیمون بشم... ولی امشب بعد از مدتها نمی دونم یهو چطور شد که گوشی رو دستم گرفتم و اون اس ام اس رو نوشتم. سعی کردم در انتخاب واژه ها دقت کنم تا برداشت دیگه ایی نشه و مشکلی پیش نیاد. وقتی اس ام اس رو می خواستم بفرستم صفحه ی گوشی رو با بغض بوسیدم و بعد با اشک و سلام و صلوات(جدا سوره ی قدر رو میخوندم!) سندش کردم. حالتهای مختلف رو در ذهنم مجسم کردم. اینکه اصلا جوابم رو نخواهی داد. یا اینکه اعتراض میکنی چرا اس ام اس دادم و یا تنها ازم شماره پلاکمون رو می پرسی... بیشتر احتمال می دادم جواب ندی وی دلم گواهی میداد خبری ازت خواهد شد.می ترسیدم...نگرون بودم... وقتی اس ام استو رو گوشی دیدم ،داشتم پر در می آوردم. فقط خوشحال بودم که یه بار دیگه ازت اس ام اسی دریافت کردم... بنظرم لحن اس ام است و حرفهات خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم. برای اینکه فکر نکنی بی ظرفیتم حتی اون اس ام اس رو بی جواب گذاشتم... در تلفن آخری اونقدر خوردم کرده بود که اصلا دلم نمیخواست اس ام است رو جواب بدم...من واقعا از سرناچاری مجبور شدم بهت اس ام اس بدم و برام مهم بود این حسمو بفهمی.
وقتی 20- 15 دقیقه ی بعد صدای بیز بیز گوشی اومد، اصلا فکر نمی کردم باز تو باشی. داشتم شاخ در می آورد وقتی خوندم که نوشتی صبح خیلی دلتنگم شده بودی و این اس ام اسم خیلی سرد بوده.
اصلا فکر نمی کردم تو دلتنگم بشی و وقتی این حرفاتو خوندم از شادی داشتم بال در می آوردم... دیگه عنان از کف دادمو نوشتم که چقدر دلتنگتم و امشب و دیشب و خیلی از روزها اشکم به راهه و از ترس ِ تو اینقدر این اس ام اسو سرد نوشتم. ولی چه اشتباهی کردم...کاش اصلا اینها رو نمی گفتم. کاش مثلا می گفتم مجبور بودم اینطور سرد بنویسم . کاش همون موقع اس ام اس بازی ما تموم میشد و من روزها سرمست همون چند کلمه میشدم و فکر اینکه تو فراموشم نکردی،آبی میشد بر این همه اتیش. ولی حیف ...حیف...
اس ام اسهات دوباره کاملا سرد شد،گفتی این اوخر گاهی دلتنگ میشی اما دیگه هیچ حس گرمی دردلت حس نمی کنی...(چند بار این اس ام اس رو خوندم تا بلکه منظورت رو از جمله ی آخر دقیقا بفهم..) و حتی جواب احوالپرسی من رو هم ناقص دادی. حتی حالم رو نپرسیدی. حتی وقتی گفتم دماغمو عمل کردم ، به جای لغت به این کوچکیه مبارکه ،گفتی تو هم بالاخره تسلیم این موج شدی؟!... حتی در مقابل جمله به اون سادگی و معمولی که گفتم: پشیمونم از حرفام چون تو تازگی ها بی طرفیت شدی و در پایان جمله چند تا علامت تعجب و چشمک و :دی گذاشتم که نکنه بهت بر بخوره ؛ به راحتی گفتی چرا یهو اینقدر بی تربیت شدی؟
تو حتی نگفتی بی ادب! گفتی بی تربیت!! مثه اینکه هر دفعه باید حرفی بزنی که چماقی بشه به دست عقلم که بزنه تو سر دلم ،که بیا تحویل بگیر! این هم حرفِ کسی که در شاه نشین قلبت جا داشت...
تو حتی جواب شب بخیر منو که با وجود اون همه دلشکستگی فرستادم ندادی . من ِ خر قبل از فرستادنش باز مثه دیوونها چند بار اون گوشیم رو بوسیدم تا شاید همین اس ام اس نقش باد صبا رو ایفا کنه!!
همش دلم میخواد فکر کنم تو ترسیدی نکنه میخوام اس ام اس زدنمو تکرار کنم که اینجور جواب دادی... هی دلم میخواد هزار تا بهانه جور کنم اما می دونم که بی فایده است... به خدا خسته ام از این همه اشک... از این همه درد... به خدا بَسَمه... چرا تموم نمیشی؟
* لعنت به این اس ام اس! بدترین وسیلهی ارتباطیه. هر لغت و هر جمله کلی تفسیر و معنا می تونه داشته باشه و خیلی وقتها باعث سو تفاهمهای بزرگی میشه...اصلا کی میگه کلمات احساس دارن؟! این ذهن و دید اون لحظه ی ماست که به کلمات بار مثبت و منفی میده..
*کاش بعد از این اس ام اس بازی یی که از ساعت 11 تا یک و نیم طول کشید، این همه حس بد سراغم نمی نمی اومد...
*چرا باید نوشتن این چند خط یک ساعت و بیست دقیقه طول بکشه؟! چرا؟ چرا من دوباره امشب اینو خوندم؟ چرا؟...کاش می دونستی دیشب از چه خیالی سرمست بودم...
)تازه از اون دست ِ خیابون اومده بودم این سمت و همینطور که غرق ِ افکار خودم بودم و راه می رفتم، صدای مردِ پشت سرم رو می شنیدم که می گفت(داد میزد!) :" گفتی چقدر پول کم داری؟/ از یه میلیون و دویست،دویست و هفتاد تومن کم داری؟/باشه،باشه،الان برات با پیک می فرستم"...
با خودم گفتم عجب آدم ِ لارجی! بدون هیچ عذر و بهونه ی رایجی سریع قبول کرد به طرف مقابلش پول بده. بدون اینکه حتی بگه "حسابم رو چک می کنم و خبرت می کنم"، بدون اینکه ذره ایی مِنمِن کنه...حتی بعد از شنیدن درخواست طرف مقابل، لحظه اییی سکوت نکرد...ولی چرا گفت با پیک پول رو می فرسته ؟؟ چرا با کارت atm پول رو به حسابِ اون نمی ریزه؟...
در همون هیری ویری که من مشغول این فکرها بودم،آقاهه ازم سبقت گرفته و رفت! از پشت ،این آقای سفید پوش ِ فرشته نما رو نگاه می کردم... دستش مرتب میرفت سمت گوشِ چپش و چیزی می گفت و دوباره دستش رو میاورد پایین... در همون حین دیدم اون چیزی که در دست این مرده و هی مسافت بین گوش و کمر ایشون رو طی می کنه چیزی نیست جز یکی از ساعتهای ماشین حساب دار قدیمی!
مرد به سرعت راه می رفت و همچنان دستش رو چند ثانیه کنار گوشش نگه می داشت و می آورد پایین...اونقدر دور شده بود که دیگه صداش رو نمشنیدم...
دلم گرفت!
2)پریروز رفتم چند کلاف کاموا گرفتم. با وسواس خیلی زیادی انتخابشون کردم. میخوام یه شال واسه خودم ببافم... تا امسال حتی بلد نبودم میل بافتنی دستم بگیرم اما تابستون تصمیم گرفتم هر جور شده یه چیزی واسه خودم ببافم. امشب بافتنش رو شروع کردم. عجب دنیاییه! یه زمانی مَستِر بودن در کدبانویی و هنرهای ظریفه رو بی کلاسی! و سنتی بودن می دونستم اما الان نه...چقدر تفکر بچگانه ایی داشتما!!
حالا دوست دارم خیلی از وسایلم ،کار ِ دست ِ خودم و ابتکار خودم باشه!قدیمها وقتی میدیدم خواهر خانومی با علاقه برای خودش لباس می دوزه و خیاطی می کنه ، می گفتم عجب حوصله اییی داره. ولی از جهتی هم وقتی همه لباسهای فوق العاده زیباش رو به تنش می دیدن و کلی تعجب می کردن و تحسینش میکردن، غبطه می خوردم بهش!هیچکی باور نمی کرد اون بدون اینکه کلاسی رفته باشه می تونه پیرهنها و مانتوها و پالتوهای به اون قشنگی برای خودش بدوزه. یه پالتو و دو تا مانتو هم برای من دو خته بود که هر کی تنم میدید ازم آدرس محل خریدش رو می خواست! بعد از گذشت 11 سال من همچنان عاشق مدل اون پالتو ام که تک و فوق العاده است و همچنان دارمش... بزنم به تخته! ماشالا ! این دختر استعداد بی نظری در همه چیز داره.نمی دونم چرا من اصلا شبهاتی به اون ندارم...
البته هنوزم فکر میکنم حوصله ی خیاطی کردن رو خیلی ندارم اما دوست دارم تلاش کنم چند تا کار دست دوز ِ خودمو داشته باشم!(در این راستا یه شب نشستم و واسه خودم مدل هم طراحی کردم!!!)چند وقت هم هست عجیب دوست دارم برم از بازار سنگ بخرم و خودم واسه خودم جینگول وینگول درست کنم!
دعا کنید فعلا این قدم اول ما با شکست مواجه نشه و این شاله تموم بشه!
پ.ن:عجیب بد اخلاق و منفی و عصبی شدم این روزها! فقط پاچه می گیرم... دیشب و امروز چنان جواب اس ام اسهاش رو دادم و چنان بد حرف زدم که مطمئننا در مخیله اش نمیگنجید این آدم ِ آروم و کم حرف ،روی دیگری هم داشته باشه!
پ.ن:حقیقتش چند لحظه بعد از ناراحتی و دلتنگیی ِ دیدن اون صحنه، این فکر مزخرف سراغم اومد که نکنه اینها بازیشه...
از وقتی اون مردتیکه اونطور ما رو دوشید ، دیگه به همه صحنه های رقت بار شک کردم(جریانش مفصله،یه بار باید تعریف کنم)...امیدوارم روزی این افکار بهانه ایی برای شونه خالی کردن از انسانیت نباشه.(واقعا باید چی کار کرد؟)...عجب دنیای مزخرفی داریمااااا!
صبح واپسین روزهای مهر ماهتون بخیر!
ساعت حوالی 4:30 عصر بود که آقای استاد این اس ام اس رو فرستاد...
اگر میخواهی محال ترین اتفاق زندگیـــ.ـت رخ بدهد، باور ِ محال بودنش را عوض کن.
خیلی تلاش کردم تا بین آرزوهام محال ترینشون رو پیدا کنم. ولی یافتنش سخت بود! نه اینکه من آدمی باشم که به همه خواسته هام رسیده باشم که اتفاقا کاملا بر عکسه...! نمی دونم شاید هم دچار مرض بی آرزویی شدم! اما بعضی از خواسته هام بودند که شاید یا مطمئننا هیچوقت به صورت بالفعل در نیان ولی بالقوه امکان به وقوع پیوستنشون هست... یعنی اگه زندگی می خواست غافلگیرم کنه می تونست این آرزوها رو بندازه تو دامنم... بعضی هاشون هم چیزهایی بود که تا حدود زیادی انجام پذیرفتنشون به تلاش و اراده ی خودم بستگی داره که آدمی حس مثبت تری نسبت به این گروه از آرزوهاش داره و بنظز دست یافتنی تر میان...
شاید واقعا برای آرزوهایی که در چهارچوب قوانین دنیا هستن محالی وجود نداره...
#عصر چند قطره بارون زد ولی لا مصب ابره خیلی خسیس بود! زود قطع شد...
#نصف شبی برای مهمونهای فردا شب دارم غذا درست میکنم. فکر می کنم ناف منو نصف شب بریدن که همه کارهام رو همیشه نصفه شبها انجام میدیم( واقعا هم همینطوره!)... البته مشکل اینجا بود که فردا در طول روز هیچ وقتی ندارم...
#اگه خدا بخواد فردا یک شب شعر خواهم رفت. حالا نه اینکه شب شعر آنچنانی باشه ولی همین که در یکی از مراسم های بزرگداشت حافظ شرکت کنم لذت بخشه...
#مهر چه زود داره تموم میشه. پارسال گفتم این ماه رو خیلی دوست دارم و امسالم هم باز میگم!
در کنار مهر ماهی هایی که همشون در بخشی از زندگیم خیلی تاثیرگذار بودند و برام عزیزند، یه مهر ماهی هم هست که به معنای حقیقی جونم رو بالا آورد...متنفرم ازش...
#دارم از خواب و خستگی می میرم. شب بخیر.
****مشخصه این نوشته تاریخ گذشته است و مربوط به 4-5 روز پیشه و نوشته ی تاریخ گذشته جاش تو سطل آشغاله. اما به دلایل شخصی می خواستم نره تو سطل آشغال!... اون شب بعد از نوشتنش پی سی قاطی کرد و منم از خواب داشتم می مردم و دیگه تا امروز بی خیالش شدم...
در مورد نوشته ی پایینی و چهره ی من که خیلی هاتون لطف کردین به این آدم معمولی ، حرف زیاده... مدتهاست دوست دارم یه نوشته در این مورد و باورهای خودم بنویسم.امیدوارم بشه...
شب شعر اون روز خیلی حال داد... چقدر شاعر جوونه با ذوق تو این مملـــ.ــکت هست....البته همه شعرها غمگین بود و ته ما یه های سیا. ســـ.ـــی داشت... به نظر من تو دنیا هیچ کاری به اندازه شعر گفتن سخت نیست، چون چیزیه که کاملا به ذوق و قریحه خود فرد بستگی داره و نمیشه از جایی فنش رو یاد گرفت...همیشه حسودیم میشه به شاعرها... همیشه آرزو داشتم که کاش من هم می تونستم یه شعر خوب بگم...(البته در دوران نوجوونی یه زمانی خشت می زدیم!!)
گلاب به روتون دیشب تا همین یه ساعت پیش، حالم افتضاح بود. از بالا و پایین هی گلاب به روتون! میشدیم...دل پیچه هم چه درد بدیه ها! مخصوصا اگه خونه نباشی !
البته هنوز هم خوب نشدم...

دیروز صبح وقتی بیدار شدم بخاطر خوابی که دیشبش دیدم ،تموم هیجان روزهای قبل دود شده بود و رفته بود .هوا طوری که برای رفتن داشتم تنبل می شدم. ولی بالاخره مثه همیشه بعد از بحث و درگیری با مامان –که یه جورایی هم تقصیر من بود و هم تقصیر او – رهسپار شدیم!
خونه ی خیلی گرم و دوست داشتنی داشتن. من که از همون اول مفتون فضای گرم و پر انرژی خونه شدم.تا وارد شدیم بعد از سالیان سال همه رو دیدیم الا دوجه خان ! که مامانه گفت واسه ضبط کار رفته شهرستان. چون استودیو اینجا خیلی گرونه!( تا مامانه اینو گفت من میخواستم دو تا بکوبم تو کله ام که ای وای!! من رفتم تو دنیا!! جار زدم که من امروز دوجه رو می بینم! حالا جواب مردمو چی بدم!!) که مامانه افزود : امشب پرواز داره و میاد و هر جور شده باید تا اومدنش بمونید و امکان نداره بذارم برید.(منم تو دلم گفتم زهی خیال باطل! با وضعیت پروازهای ای ران تا نصف شب هم نمی رسه!)
بالاخره ما همش صحبت کردم و هی از خاطرات قدیم و از اتفاقاتی که تو این چند سال بی خبری ِما از همدیگه اتفاق افتاده.
حالا از همون اول که منو دیدن همشون، مخصوصا مامانه ، فقط ازم تعریف و تمجید کردن! جوری که خدایی من دیگه رو زمین بند نبودم!و هی می گفتن ما تو این مدت همش بحث می کردیم تو الان چه شکلی شدی؟ مثه خواهرت خوشگلی یا نه! هی می گفتن چقدر زیبایی ! چقدر ظریفی!! چقدر خوشگلی! مامانه همش خطاب به دخترش می گفت:" وای نگاه کن ! مثه نقاشی های میکل آنژ و رافائله! نگاه کن چقدر ظزیف و زیباست!!" (حالا من چیزی از آثار این دو نقاش تو ذهنم نیست. ولی احتمالا مثه نقاشی های پیکاسو چهره هایی که کشیدن ،درهم و برهم و درب و داغونن!!)
دیگه خلاصه این مادر و دختر هی گفتن! خدا بهشون عمر بده که اینجور دل ِجوون مردمو شاد کردن!
در این فاصله هم مامانه و هم خواهره کلی از دوجه خان برام گفتن که چی کار می کنه و کجا درس خونده و درصدد اینه که برای ادامه ی تحصیل بره وین و اونجا موسیقی بخونه و الان شب روز در حال نوشتن آهنگه و میخواد آلبوم بده. مامانه و خواهره کلی ازش تعریف کردن و مشخص بود چقدر مایه ی افتخارشونه!
حرفها و خنده های ما ادامه داشت که بالاخره در باز شد و اول یه گوگول مشکی!( هاپو) دوید و رفت تو اتاق و بعد هم یک مکعب مستطیل عریض و طویل وارد شد! با تموم چثه و هیکل گنده و سنگینش ولی هنوز همون چهره ی کودکیش رو داشت. فقط شیطنت چهره اش جاش رو به آرامش داده بوده.
وایییییییییییییی که خیلی حس خوبیه دیدن یار ِ کودکی که دیگه حالا وزنش دو –سه برابر وزن فعلی تو شده! (
و باز نشستیم و صحبت کردیم...اتفاقا تا دوجه خان اومد مامانه دوباره گفت که پسرک بازی ها و کارهایی که ما می کردیم رو یرای پسرخاله کوچولوش که خارجه تعریف کرده و اونم با دوستهاش همون بازی ها رو کردن! و اینگونه در تاریخ این اتفاق دوبار تکرار شده!
به هر حال دیروز با یک خاطره بیاد ماندنی و کلی انرژی مثبت به پایان رسید!
تازه تا دیروز من اصلا نمی دونستم مشوق اصلیه اینها در زمینه ی موسیقی مامانه بود و خودش هم پیانیسته...
پ.ن: بر عکس دیروز، امروز عصر اتفاقهایی افتاد که تموم دوپینگی که دیروز کرده بودم از بین رفت... دیروز قبل از رفتن به اونجا فکر کردم پی سی رو خاموش کردم در صورتی که خاموش نشده بوده. اتفاقا فقط صفحه ی وبلاگ خوندم و قسمت مدیرت بلاگفا باز بود!... بعد از ظهر از برادرجان پرس و جو کردم و کاشف به عمل اومد که من پی سی رو روشن گذاشتم و وقتی ایشون اومدن خونه ،خاموشش کردن! شانسه دیگه!!ای خداااااااااااااا
پ.ن: چقدر انگشتام ور زدن! خوبه هر بار میگم ایندفعه حتما کوتاه خواهد شد ولی باز... به بزرگواری خودتون ببخشید!
پ.ن: راستی دو جه خان زودتر از موعد رسید! پروازش اصلا تاخیر نداشت و در کمال تعجب 15-20 دقیقه هم زودتر فرود اومده!!
پ.ن: یه چیز دیگه! لفظ دوجه رو از نونوش عزیز دزدیدم!... گفتم اینو بگم که قانون کپی رایت رعایت شده باشه! هر چند دوجه ی من با دوجه های نونوش خیلی فرق میکنه! مال من دوجه خانه!( خدا شفام بده!)
پ.ن: برای فردا کلی کار داشتم که بعد از اینهمه دوندگی انجام نشد... از ترسم فردا باید بشینم تو خونه و نرم!
کلی حرف رو دلم مونده...
پریشب خوایش رو دیدم...اگه الان صدام بهش می رسید، فحش بارونش می کردم...