تبليغاتX
یک فنجان آرامش داغ برای دلم

اصلا به دیدنم نیا

دوستت دارم رو توی گل های سرخ نگذار

برایم نیار

اصلا به من

به ویلای خنده داری در جنوب        فکر نکن

سردرد نگیر

عصبی نشو

اصلا زنگ در، تلفن ،خواب ،خیال،خلوت ِ مرا نزن

این قدر نمک روی زخم من نپاش

اصلا نباش!

 

با این همه

روزی اگر کنار ِ بیراهه ایی عجیب حتی

پیدایم کردی

چیزی نگو

تعجب نکن

حتما به دنبال ِ تو آمده بودم.

 

                                        روجا چمنکار

 

 

 

*نمی دونم دیشب چه شد که رفتم  کتابِ شعر ِ روجا رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. یادم نیست  اصلا بخاطر پیدا کردن این شعر رفتم سراغ کتاب یا نه. چقدر این شعر شبیه حرف دل ِ تو! البته به جز قسمت آخرش.

از ده – دوازده روز قبل، یعنی از اون روزی که یاداشتی رو از میون لباسهای بهم ریخته ی کمد، پیدا کردم تصمیم گرقته بودم بیام اینجا چیزهایی بنویسم…میخواستم اون یادداشت رو همینجا بذارم و حرفهایی که هیچوقت نگفتم رو اینجا بگم.بعد از اون تلفن ِ مزخرف ِچند روز قبل و اون حرفها  و با این حس مزخرفی که سراغم اومده،موندم که چه کنم! بنویسم یا نه…

 

همش به این فکر می کنم چرا اون روزها برای تصمیمی که گرفته بودم  به تو توضیح روشنی ندادم.من که می خواستم بگم ، پس چی شد که هیچی نگفتم… نمی دونم شاید فکر می کردم تو با شناختی که از من داری،حتما حرفهای دلم رو میدونی و نیازی نیست بگم! چقدر اشتباه فکر می کردم…

   چرا اون روزها حداقل در وبلاگ تو توضیحی ننوشتم… چرا گذاشتم حتی دوستهای وبلاگی ات هم راحت به من توهین کنند.ما که دوست مشترک  هم داشتیم و میونشون احتمالا کسانی هستند که گاه گاهی گذرشون به اینجا بیفته…حتما اونها هم وقتی اون پستهای مربوط به ازدواج من رو میدیدن ، تو دلشون به عشق پوچ!!! و زودگذر!!! من نسبت به تو ، فکر می کردن!

چرا اینقدر به شخصیت و احساس خودم بی توجه بودم….

 

کاش می دونستی  این روزها عاشقت نیستم…. کاش خیلی چیزهای دیگر رو هم می دونستی…دلم برای عشقمون می سوزه. خیلی یتیم مُرد!

 

پ.ن: این شعر از مجموعه ی  "با خودم حرف می زنم" هستش. اگر گذرتون به هفت تیر میفته، و کمی هم به اشعار شاعران جوان علاقه مندید،بهتون  پیشنهاد میکنم که بخریدش. ناشرش نشر ثالث ِ و قیمتش هم 1200 تومان! من شعر های این خانم شاعر رو خیلی دوست دارم، لینک وبلاگ روجا در قسمت لینکدونی هم هست.

 

پ.ن: دقیقا از فردای روزی که پست پایینی رو نوشتم، این حس سراغم اومد که چقدر دلم برای مایکل تنگ شده!

 

پ.ن: احتمال اینکه این روزها گذزت به اینجا بیفته خیلی کمه! و این خیلی خوبه!

 

 




نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 19:58 توسط .::::.


در دورانی نوجوونی  دوستش داشتم ولی بعدها برای من فقط  نابغه ایی در  موسیقی و رقص بود که در گذر سالها هنوز عاشق you are not alone  اش هستم... حقیقتا صبح از شنیدن خبر مرگش شوکه نشدم! فکر کنم بخاطر اوضاع و احوال این روزهامه. اتفاقا وقتی  خبر مرگش رو شنیدن بیشتر بخاطر یه چیز دیگه ایی ناراحت شدم! به هر حال خیلی زود بود که بره.خدایش بیامرزد!

پ.ن: چقدر روحیات و تفکر آدمها با هم متفاوته! برام جالب بود وقتی امروز می دیدم مردم با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون باز با آهنگهاش تو خیابون  می رقصن و شادی می کنند. البته بودند کسانی هم که گریه می کردند.




نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 22:10 توسط .::::.