چقد هوا سرد شده! چرا امسال ننه سرما اینقد زود اومده!
از کلاس که بیرون اومدم از شدت سرما مثه معتادها خودمو جمع کرده بودموو دست به سینه راه می رفتم.(البته کلا " مدل عملی!" راه رفتن یه جورایی عادتمه! ). لباسم خیلی کم نبودا! ولی واقعا تموم بدنم داشت می لرزید.دیگه بدنم اونقدر ضعیف شده که با یه باد سرد به تیلک تیلک می افته!
تو اون وقت شب و تو اون شلوغی هم که دیگه تاکسی گیرنمی اومد. چون یه قسمت از مسیرم تو بزرگراهه،جرات نمی کردم شخصی هم سوار شم. مخصوصا که چند روز پیش تو روزنامه خوندم به یه زن بدبخت تو یک روز 6 بار توسط 3 گروه مختلف تـــ.جاوز شده. واقعا که چقدر امنیــ.ـت داریم! به برادرجان هم که زنگ زدم تو ترافیک گیر کرده بود.خلاصه رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم و نزدیک یک ساعت با حالت ویبره! ول معطل بودیم!! ولی دریغ از یه اتوبوس! آخرش هم برادرجان به دادمون رسی...
میون ِلرزیدنهام همش به اون مردی فکر میکردم که روی پل عابر پیاده میخوابه. حالا امشب که هواسرد تر شده بیشتر به اون مرد فکر میکنم... با اینکه عاشق سرما و برف و بارونم ولی همیشه در اوج لذت ،فکر آدمهایی که الان هیچ سرپناهی ندارن آدمو خیلی آزار میده...میدونم اگه هر کسی در حد و اندازه ی خودش قدمهای کوچکی بر می داشت،وضع خیلی بهتر میشد... حداقل ساده ترین کاری که میشه برای این مرد انجام داد اینکه چند تا پتو براش ببرم!....کاش میتونستم بر این اخلاق مزخرفم که نمیذاره خودم این کارو انجام بدم و کسی باید همراهیم کنه ،غلبه کنم!
پ.ن:واقعا دوست دارم در یک کار خیریه شرکت کنم. قبلنها روانشناسم میگفت هر هفته میره به آسایشگاه ها سر میزنه و اصرار میکرد منم همراهیش کنم.میگفت خیلی ها هستن که دوست دارن فقط یکی پای حرفهاشون بشینه و به صحبتهاشون گوش بده.....کاش الان میشد همراهیش کنم. حیف!
پ.ن: چقدر این دور هم جمع شدنهای کوچک خونوادگی رو دوست دارم. همینکه همه ی اعضای خونه دور هم بنشینند و چیزی بخورن و حرف بزنن. چند سالی بود که این دور هم نشستنها تو خونه ی ما خیلی کم شده بود.ولی این روزها گاهی دور هم میشینیم.مثه امروز عصر که دور هم نشستیم و انار خوردیم....
پ.ن: خیلی دوست دارم فیلم “THIS IS IT”رو ببینم.دلم برای مایکل تنگ شده!
واقعا کاش میشد التیامی بود بر دردهای این کره ی خاکی...
اینم سایت موسسه ی خیریهHeal the world...و اینم متن ترانه ی این آهنگ.
پی سی رو روشن کردم که یه چرخ کوتاه بزنم و بعد هم چند خط بنویسم و گریزی به خاطرات خوش پارسال بزنم و بعدترش هم سراغ تمرینات خوشنویسیم برم. ولی نمی دونم چی شد که یهو شروع کردم به سرچ اسم در گوگل. اولین نفر آقای پیانست بود( دوجه خان!). همون شبی که از خونه اشون برگشتیم هم اسم خودش و خواهرش رو سرچ کردم و یه چیزهایی پیدا کردم. امشب دیدم که برنده ی یک جایزه معتبر شده و کلی براش خوشحال شدم. بعدش دوباره اسم استاد رو سرچ کردم که همون اطلاعات قبلی بود. بعد نوبت به پسرک سیاه سوخته رسید. یافته ها همون یافته های چند ماه گذشته بود. همون چند تا داستان در نشریه های معتبر اینترنتی و مجله ی گلسـ.تان و ... و.... بعد یهو نمی دونم چی شد که دوباره اسم تو رو سرچ کردم. همین چند شب پیش هم این کار رو کرده بودم. اون شب از دیدن نتایج خیلی خوشحال شدم. ولی وقتی وارد فیس بوک شدم یه جوری شدم! شرم آور بود! من هی نگاه عکس میکردمو و با خودم میگفتم یعنی این تویی!! اون عکس به من شباهت داشت ولی به چهره ی تو که در ذهنم بود ،نه!
امروز که دوباره وارد فیس بوکت شدم عکس عوض شده بود و دیگه میتونستم بشناسمت!خودت بودی...
میدونی خیلی وقت پیشها که آدرست رو در 360 پیدا کردم از خوشحالی رو زمین بند نبودم. اولش گفتم شاید برات یه میل بنویسم و بعد پشیمون شدم...
میدونی این چند ساله خیلی به فکرتم و دلم برات تنگ میشه.حتی پارسال گاهی به این فکر میکردم که یعنی تو هیچ علاقه ایی نداری که شوهر خواهرت رو ببینی؟! اصلا به من فکر میکنی؟ اصلا یادت میافته که منی هم وجود داره.
چند وقته که دوباره خیلی به یادتم. خیلی دلتنگت میشم. هفته ی پیش دوشب پشت سر ِ هم خوابت رو دیدم. نمی دونی چقدر از دیدن اون خوابها خوشحال بودم. نمی دونستم چی شده که یهو به خوابم اومدی.اون هم دوشب پشت سر هم! اگه این خوابها رو مثلا جمعه دو هفته ی پیش میدیدم اصلا از دیدنش تعجب نمی کردم؛همون جمعه ایی که وضعیت جسمی ایم خوب نبود و دلمم تنگ بود و "برادر جان" داریوش رو گوش می کردم و یک ساعت هق هق کردم و تنها آرزوم این بود که کاش بودی تا تو بغلت گریه کنم.
این روزها هر وقت دل تنگ میشه دلم دیگه آغوش عاشقانه نمی خواد. دلم تو رو میخواد که سرم رو بذارم رو سینه ات و گریه کنم و خیالم راحت باشه که دیگه کسی سرخی ِ چشمهام رو نمیبینه.خیالم راحت باشه که دیگه بی خجالت می تونم گریه کنم. می دونی دلم حجم مردونه ایی رو میخواد که بوی بابا رو بده. از همون روزی که اومدم فرودگاه پیشواز ِ! تن بی جان بابا ؛از شبش به همه میگفتم اگه تو بغل خان دادش!! گریه کنم ،این حالت جنونم کمتر میشه. ولی اون روز تو فرودگاه وقتی رفتم سمتش ، قبل از اینکه من به او برسم، با عجله رفت. از همون روز سگینی مونده رو دلم. به این امیدم که شاید آغوش تو جایی باشی که رها بشم از این حس بد...
حتی آخرین باری که استاد برام اسم اس زد که دلم برات تنگش شده. در جوابش گفتم می دونی من دلم برای کی تنگ شده؟! .گفتم ،برای تو!!و بعد تو اون نصف شب کلی ها ی های گریه کردم.
ولی امشب وقتی عکست رو بزرگ کردم و زل زدم بهش،یه جوری شدم! تو غریبه ایی!گیرم که هم خون من باشی ولی باز غریبه ایی!حس خیلی بدی بود.. آخه این همه امید داشتم تو همون کسی هستی که خیلی خصوصیات اخلاقی اش شبیهِ منه. همین فکر که در این دنیا کسی وجود داره که میوتنه منو بفهمه،خیلی خوشایند بود! ولی امروز همه چی رو سرم خراب شد. تو هم غریبه ایی مثه همه...بیخود امید بسته بودم به تو!
عکس زنت رو هم دیدم! فکر میکنم در دنیا من تنها خواهری باشم که از شنیدن خبر ازدواج برادرش اینقدر ناراحت شده بود. تا گفتن حدس بزن کیه؟... اسم همین دختره ی عفریته رو گفتم! حالم بهم میخوره ازش. قدیمها هم وقتی می پیچید به پر و پام،می دونستم که حتما نقشه ایی واسه تو داره! تو حیف بودی! حیف...حقیقتش رو بگم، وقتی این خبر رو شنیدم یه جورایی بهش حسودیم شد! بنظرم اون لیاقت این همه خوشبختی رو نداشت. من شدیدا حساسم که میراث داره نام خونوادگی ِ ما و حتی نسل بعد از ما چه کسی خوهد بود. حالا اگه تفکر سنتی ایی هم باشه من باز شدیدا به این اعتقاد دارم!
ولی از وقتی که تو هم که ازدواج کردی دیگه در زمینه ی نسل بعدیمون کامل نا امید شدم! کاش نام خونوادگی توسط دخترها هم منتقل میشد! کاش ما دخترها هم می تونستیم اصالت خونوادگیمون رو منقل کنم.
اصلا به درک! به جهنم! تو که رفتی دنبال زندگی ِ خودت و مطمئننا اصلا به یادِ من نیست...
اصلا باز به درک!! به درک که من موقع دیدن عکست گریه کردم... به درک که موقع نوشتن اینها اشکم سرازیر شدهو دیگه نمی تونستم پشت پی سی بشینم. به درک که من الان میخوام برم دوباره هدفون رو بچپونم تو گوشم و "برادر جان" گوش بدم... به درک که زنت الان رو به روم نشسته و داره به ریش نداشته بابای من هم میخنده! به درک!
برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
میتونید این آهنگ رو اینجا بشنوید.
*ساعت از هفت صبح هم گذشته و هوا روشن شده و من هنوز نخوابیدم.این هفته اکثر شبها برنامه ام همین بوده!
پ.ن :امروز(یعنی دیروز! آخه من هنوز نخوابیدم تا روز جدیدم آغاز بشه!!) -که سالروز ازدواج حضرت علی و فاطمه بود - همش منو به یاد چنین تاریخی در پارسال می انداخت. خاطرات خیلی خوشی رو مرور کردم . باید افسوس بخورم به حال خودم! مدتهاست که میخوام از اون خاطراتی که باید اینجا مینوشتم اما به دلایل مختلف ننوشتم بنویسم. با اینکه از اون روزها گذشته،می ترسم فراموشم بشن! همون چند تا اشاره ی کوچکی که پارسال در اینجا کردم، باعث شده جزئنیات اون خاطرات تو ذهنم حک بشه.باید حتما دینم رو به اون روزها اداکنم. این چند خط رو نوشتم تا خودم رو ملزم کن به نوشتنش....
چون این پست خیلی یه جوریه و خیلی قرو قاطیه و زیادی شخصیه بهتره که کامنتدونی بسته باشه تا کسی اذیت نشه.
هر دو نگرون بودیم اون روز تموم بشه و فرصتش دست نده. همش منتظر بودیم تا پارک خلوت تر بشه اما مرتب افراد مختلف میومدند و رو به روی ما مینشستن و به ماخیره می شدند...ما هم که بخاطر شرایط خاصمون همیشه جلب توجه می کردیم. من خیلی بیشتر از تو نگرون بودم و بی تاب! نمی دونم چه شد که دیدم صبر و طاقت از کفم رفته! از رو نیمکت بلند شدم ،خم شدم و چشمهام رو بستم و به این فکر میکردم ؛ دارم به آرزویی که این هم روز و ماه و حتی سال؛انتظارشو کشیدم میرسم. پیشونیت رو بوســ.ــیدم...بعد گونه ی راستت رو ... و در همین حین، وقتی لب م رو گونه ات بود و یهو لبـ ـهات به جستجوی لبـــهام اومدند،من دیگه رو زمین بند نبودم...دیگه ....
بالاخره رو یام رنگ واقعیت گرفت. باورم نمیشد... باورم نمیشد بالاخره خواب ِ شیرین ِ این یک سال و چند ماه دوری به حقیقت پیوسته... باورم نمیشد خواب نیست...
وقتی به خونه بر می گشتم مرتب دستمو به لب هام میکشیدم... و هی مرور میکردم اون لحظه رو...مست بودم ... رو ابرها بودم... باورش برام سخت بود!خیلی سخت!
اون روز فوقالعاده بود. بی نظیر...رویایی...یهترین یا یکی از بهترین روزهای عمرم بود...هیچ وقت اونجوری شاد نبودم...
اول رفتیم نگارخونه و بعدش نمایشگاه سفال. از نمایشگاه می خواستی برام دو تا صورتک بگیری! منم اون رگ مزخرفم قلمبه شده بود !و با وجود اینکه دوستشون داشتم و هدیه گرفتن هم لذتی فراوون داره اما نمی خواستم برای من خرج کنی!!!(نمی دونم این اخلاق مسخره چیه که من دارم)... بالاخره یه چیزی که تو اون میون بنظرم ارزون تر بود رو انتخاب کردم . اما تا از در اونجا پامون رو بیرون گذاشتیم،اتفاقی افتاد که قسمتیش شکست.
رفتیم مرکز خرید...و اون آقاهه جلومون سبز شد... حتی چند ماه بعدش هم گفتی ناراحتی که اون روز عکس العملی نشون ندادی! راست میگفتی، اون آقاهه باید سوالهاش رو از تو میپرسید اما فقط نگاهش به من بود! برام با انتخاب خودت اون گردنبند صدفی نارنجی رو گرفتی. من دیوونه ی اون گردنبندم...
وقتی دوباره برگشتیم پارک ، سریع رفتم پیتزا بگیرم... بعد از اینکه سفارش دادم آقاهه گفت شما برید بالا یه قهوه بخورید تا سفارشتون آماده بشه. کافی شاپ نسبتا شلوغ بود و مثه همیشه دخترها و پسرها نشسته بودن و گپ می زدم.اما با وجود اینکه اون لحظه کنارم نبودی، من حسرت هیچ کدومشون رو نمی خوردم. پر بودم از شادی و آرامش اون روز. پر بودم از حس خوشبختی. و اون فنجون اسپرسو خوش طعم ترین و شیرین ترین اسپرسویی بود که تا بحال خوردم. تا اینکه زنگ زدی که زودتر بیام و از این تنها بودن در پارک حس خوبی نداری. سریع سفارش رو گرفتم و دویدم به سمت پارک... برام مهم نبود که تو اون خیابون و شلوغ وپر ترافیک دارم پیتزا به دست میدوم! با وسواس و با عجله از میون گلهای سرخ گلفروشی، یه شاخه کل هم انتخاب کردم و باز دویدم!
یه تکه تو،یه تکه من!باورم نمیشد که این منم که دارم بهت غذا میدم...خوشبختی برای من همینها بود و بعد از اون همه وقت دوری من تموم این خوشبختی ها رو در یک روز لمس کردم!
*عوض ِ اون روزهایی که ننوشتم...
*امیدوارم دو روز دیگه از نوشتن این متن پشیمون نشم!...
* در اون لحظه ی ناب من عاشقت بودم، اما تو چی؟... نبودی! از رفتارت هم مشخص بود! کاش بجای بقیه ی عاشقیتهات،فقط اون لحظه عاشقم می بودی!
*هیوقت نگاه های متعجبانه و شماتگرانه ی اون خانوم و آقایی که با بچه اشون داشتن رد میشدن و به ما زل زده بودن رو فراموش نمیکنم!!!:دی
برای این هفته برنامه ها مختلفی داشتم. اولش به خودم گفتم تحت هیچ شرایطی در اینجا،فلاش بک به گذشته و اون روزهای خاطره انگیز نمی زنم. اما وقتی چند روز پیش نوشته ایی که پارسال همین روزها تو سررسید نوشته بودم رو خوندم،تصمیم گرفتم همون متنو بدون سانسور اینجا بذارم. پارسال با حال خراب و برای رهایی از اون حال خراب به اون دفتر پناه بردم و با اشک ودلتنگی از اون روز زیبای دو سال پیش و حس خودم نوشتم. یادمه همون موقع برات اس ام اس دادم و گفتم چه حال و روزی دارم و حتی تو همون سررسید،وقتی جواب اس ام اس رو هم دادی؛نوشتم!
و بعدش نوشتم که چند روز پیشش رفتم امام زاده صالح و دعا کردم اتفاقی بیفته که رابطه ی من و آقای چشم سبز بهم بخوره و از قضا دعام مستجاب شده و اتقاقی هم رخ داده ،اما با اینکه کلی ناز کردم و کلی هم نازم رو کشیدن، آخرش حس کردم دلم نمیاد رابطه رو تموم کنم...
از گذاشتن متن سررسید هم منصرف شدم.
امشب حتی تصمیم داشتم یه متن خاطره انگیز احساسی که ربطی به رابطه ی من و تو نداره و چند ماه پیش وقتی اون اتفاق خوب واسم افتاده بود،نوشته بودمش رو عمدا در چنین تاریخی اینجا بذارم. تا مثلا اینجوری یه چیزهایی رو به خودم و حتی تو ثابت کرده باشم!!...می دونم دیوونه شدم...
امشب حالم خراب بود و هست.نمی دونم چه شد که دیدم اشکم سرازیر شده و دلم دیوونه شده. نه،دیگه خبری از عشق نیست. دیگه حتی خبری از اون دلتنگی های پر درد و لذت ِ از سر ِ دوست داشتن و احساس هم نیست. امشب دلم گرفته بود ولی دلتنگیم خیلی با گذشته ها متفاوت بود... گریه هام فرق داشت...شکستی ...دیگه تصویرت در خوش نشین قلبم جا نداره...دلخورم...ناراحتم...عصبانیم...
شکستم...داغون شدم...پیر شدم...
پ.ن: چشمهام دیگه نمی بینه...سوزش و خوارشش داره پدرمو در میاره...
پ.ن: بعد از نوشتن اون لحظه های خوب،حالم بهتر شد. الان خیلی بهترم. فقط خسته ام و داغون!
پ.ن:این روزها پرم از پشیمونی و حسرت!بخاطره حماقتهای سال گذشته ام.
. l-o-n-g-e-d for him.G-o-t him. S-h i - t
Margaret A-t-w-o-o-d
گاهی...گاهی....بعد از جدایی ها،هر چقدر هم که عاشق بوده باشی؛ زمانهایی میرسه که میون سردرگمی ها و عصبانیتها،این کلمات میان و میون حجم قلبت رژه می رن و مرتب مجبورت می کنن به گفتن s -h-i-t های کشدار.
*اولین باری که این جمله روشنیدم،تقریبا در وضعیت نرمال احساسی قرار داشتم اما اون روزها هم عجیب به دلم نشست!
پ.ن موسیقیایی: دوست دارم شبانه روز از زمین و زمان،آهنگ “i gotta feelin” ِ گروه Black Eyed Peas پخش بشه و همینطور s-e x.y chicks آقایان: ایکان و دیوید گو ِتا!!!
از اون روزی که سیاه سوخته رو دیدم i gotta feeling به طور نا خودآگاه افتاده رو زبونم. عجیب تموم سلولهای بدن آدمی رو به جنب و جوش می اندازه!
دیوانه ی کلیپ این آهنگ نیز هستم!! البته شایان ذکر است ؛ از دیرباز don’t stop the music ریانا هم همین حالت روانـــ.ـــگردانی رو برای من داره!
پ.ن سه نقطه ایی: دیوانه ی این تبلیغ k f c هستم.همونکه آخرش دختره و پسره به همراه یک ظرف مرغ سوخاری در آ غــ.ــوش هم در استخر لــــم دادند. کوفتشون بشه!!! میدونی آرزوی من در این لحظه چیه؟!اینکه یه ظرف مرغ سوخاری داشته باشم(حالا نه k f c، ما همین سوپر استار خودمون رو هم میذاریم رو چشمامون!) و یه جکوزی به همراه آغــــ.ـوش آقای مربوطه!!

پ.ن درسی _ تنبلی: نشستم پشت پی سی که کمی به کارهای درسی ام برسم. الان دقیق 3 ساعته که من اینجا نشستم اما دریغ از ذره ایی درس!
ورد مشکل خودبزرگ بینی پیدا کرده،تموم حروف انگلیسی رو بزرگ مینویسه...هیچ رقمه هم راه نمیاد.
*تمـــــــ.ـــنایم بود. وصــــــــــال. اااااااااااااااااااااااااااااه!
متن ترانه ی I gotta feeling در ادامه ی مطلب..
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
#این آخرین سرمشقه منه! یه حس فوق العاده ایی تو جونم اومد وقتی اینو برام نوشت و هی با خودم فکر می کردم این مثلا لطفهای من چی بوده که کاشف بعمل آوردم!!!! اون روز (جلسه ی قبل)بعد از اون حس بد و عذاب وجدان ؛تصمیم گرفتم شب یه حرکتی کنم تا نشون بدم ازش دلخور نیستم. و ساعت 12:30شب یه اس ام اس کوچولو زدم و کلی هم فکر کردم چی رو بهونه کنم واسه اس ام اس زدن. اونقدر من واسه این طفلک اس ام اس نداده بودم که اون شب از دیدن اس ام اسم نگرون شده بود!!...
به هر حال،حدس میزنم اون اس ام اس لطف در نظر گرفته شده!!
##یکشنبه اتفاقی افتاد که من دلم میخواست رسما خودمو دار بزنم! فهمیدم مهلت ثبت نام ارشد تموم شده!! دقیقا همون بلایی که پارسال سرم اومد... دیگه کم مونده بود وسط حیاط دانشگاه بشینم گریه کنم!یه هفته مسافرت و مریضی و نرفتنم به یونی مسبب این قضیه شد.ولی از دست خوندم و این درس خوندن مسخره ام خسته شدم! بر فرض محال اگه فرصت هم می بود من هنوز تصمیم قطعی برای اینکه تو کدوم رشته میخوام ادامه بدمو نگرفتم!(میخوام تغیر رشته بدم).
کلا این درس و دانشگاه هم شده یه معضل جدی در زندگی من. با اینکه چند وقتی میشد که فکر می کردم دیگه شکست تحصیلیم برام مهم نیست ولی انگار هنوز هست. حس بدیه وقتی میبینم روزی همه به چشم یه نخبه به من نگاه می کردن و الان آخر و عاقبتم این شد که حتی فرصت ثبت نام ارشد رو از دست میدم!یادش بخیر اون روزها که در مدرسه و فامیل تک بودیم و مامان اینا رسما واسه المپیاد رو من حساب باز کرده بودن. راهنمایی و دبیرستان هم که به سنت دیرینه ی خانواده تو مدارس سمپاد درس می خوندم، یعنی فرزانگان! ولی آخرش هم هیچ گهی نشدم!(حالا خوبه اون برادرجان جانمون جور ما رو کشید و اون المپیادی شد،هر چند سر اون به من کلی سرکوفت زدن!!خدایی اینکه داداش آدم بدون کنکور بره دانشگاه هم دردسری میشه !!)
جدا تا مدتها فکر میکردم خدا هر چی به من نداده باشه،یه هوش فوقالعاده داده. اونقدر به هوشم مغرور بودم که سالهای آخر دبیرستان دیگه خیلی درس نمی خوندم و همه رو میذاشتم برای یکی دو ساعت قبل از امتحان! مثلا یهو 40 صفحه زیست رو در 45 دقیقه میخوندم و بعد هم بالاترین نمره میشدم!{این یک رکورد محسوب میشه!!! }(چشمم زدن که آخرش اینجوری شدم!!!:دی) همین دوستام که بعدا رتبه های کنکورشون فوقالعاده شد،همه واسه قدرت یادگیری من کفشون میبرید ولی اینقدر از این مخم کار نکشیدم که دیگه انگار گندیده، خدایی دیگه الان هیچ ادعای خاصی ندارم!!! تا همین 2 سال پیش هم یه ترم در کمال ناباوری در دانشگاه غوغا کردم ولی انگار دیگه مغری در کله ام نیست و کلا پوکیده و دیگه هیچ حرکت محیرالعقولی ازش سر نمیزنه!(محیرالعقول پیشکشش،حرکتهای عادی هم دیگه نداره!!!)
درسته من تو کنکور بدشانسی آوردمو و ده روز قبل از کنکور پدرم فوت کرد ولی شما که غریبه نیستید، به قول دادشم من حتی در دانشگاه هم قابلیتهام رو ثابت نکردم.
واسه لیسانس سه تا دانشگاه عوض کردم و سه بار در سه دانشگاه مختلف ثبت نام کردم که بخاطر همین این شاخه اون شاخه پریدنها هم کلی در تحصیلم عقب افتادم... مثلا اگه همون دانشگاه اولی رو تا آخر می رفتم خیلی عاقبت بخیر تر بودم.(من کارهایی رو در زندگیم کردم که می دونم هیچ احمقی هم نمی کنه!)
به هر حال دعا کنید تا ما هم به جرگه ی رستگاران بپیوندیم!
پ.ن: حس خوبی نیست وقتی میبینی همه ی اونها که از تو پایین تر بودن الان کسی شدن و تو هنوز اینی!
نیاز به یک حرکت انقلابی داریم!کجایی ارنستو!!!(هر چند شخصیت ارنستو چه گوارا در همین تابستون گذشته در ذهن من دچار فروپاشی شد....اصولا هیچ افراط و تفریطی خوب نیست)
پ.ن: با وجو د اینکه اینبار ،دوباره آخر کلاس استاد ما رو مورد لطف قرار داد ولی هنوز خبری از اس ام اسهاش نیست!به قول الی جونمون...خیلی خره!!