تبليغاتX
یک فنجان آرامش داغ برای دلم
 ...

 

۱)همون شبی که کلافه از شلوغی نمایشگاه  و خسته از سنگینی اون همه کتاب خونه رسیدم، 70 صفحه اش رو در اوج اون خستگی و کوفتگی خوندم و چند صفحه باقی مونده اش رو هم صبح.

عجیب متفاوت می نویسه و می اندیشه. موندم این طرح های نو و عجیب از کجا به ذهنش می رسه! هر چند، من که صاحب نظر نیستم ولی از پایان یکی – دوتا  از داستانها زیاد خوشم نیومد ولی در کل حضی وافر بردیم از خوندن کتاب " موزه ی اشیا گمشده" پیام یزدانجو.خدا عمرش دهاد!!

 

2)من  Akonمی خواااااااااااااااااااااااااااااااام! خدا !!!!!!فرصت به این خوبی از دست رفت! عزیزانی که می رن کنسرتش،جای ما رو هم خالی کنن! خدایی فکر نمی کردم یک روز من اینقدر دوستدار این صدای لطیف  بشم...

در دوشنبه 28 اردیبهشت1388 |

*بدترین لحظه زمانی ِ که آدمی به عمق سادگی و ساده لوحی و خوش باوری خودش پی ببره!

حقته خره!

 

*کاش بعضی از درد کشیدنها هم از سر عادت بود...

خدا رو شکر اینقدر تغییر کردم که این چیزها فقط به صورت لحظه ایی ناراحتم میکنه.

 

پ.ن:سخته که...سخته...

 

پ.ن: ته دلم از بعضی کارهایی که کردم خوشحالم...فقط حیف که من عنانم دست احساسمه.یه مقدار سنگ دلی لازمه...صد بار از رو این جمله ی آخر باید بنویسم!

 

پ.ن: با همه اینها یه حس رهایی دلنشینی دارم.

 

پ.ن: کاش سال ۸۷ بر می گشت و از نو آغاز می شد.بزرگترین آرزوی من اینست!

 

پ.ن:آرزوی من اینست...آرزوی من اینست...

 

 

 

در شنبه 19 اردیبهشت1388 |