تبليغاتX
یک فنجان آرامش داغ برای دلم

*هزار جور حرف مختلف تو ذهنم میاد که اینجا بگم، هر بار دلم میخواد بیام یه بخش از حرفهای دلم رو بنویسم یا بیام از اون خیلاتی که مثل بچه ها به خورد قلبم می دم تا گولش بزنم بگم؛ ولی بعد پشیمون میشم… نمی دونم چی کار کنم…نمی دونم گفتنش بهتره یا نگفتنش… فعلا که انگار نگفتن بهتره…

 

انگار قلبم شده یه حفره عمیق. هر لحظه همینجور قلبم می ریزه و عمق این حفره بیشتر میشه. حتی دلتنگی و اظطراب و تپش قلب و شب نخوابی هم پرش نمیکنه… از عصر دوباره تیر کشیدنهای قلبم شروع شد..

 

*دیروز بالاخره جواب آزمایشهایی که تو این دو سال دکترهای مختلف برام نوشته بودند و هفته پیش گرفته بودمشون رو بردم به دکتر نشون دادم. تو کمتر از دو سال 6 بار ،دکترهای مختلف برام آزمایش داده بودند و من نرفتم دنبالش. خب دلیلش هم گشادی همون موضع خاص!! و وهمین حس سنگینی و افسردگی بود  که خیلی  وقتها باهام بود و من دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت.

یه لیست بلند بالا  بود از آزمایشات مختلف. اونقدر زیاد بود که ازم 4 تا شیشه خون گرفتن. دیروز دکتر میگه: فقر آهن شدید داری و این مدت بدنت از ذخایر مغز استخونت استفاده کرد! با این اوصاف هم بهتره عمل بینی ات رو بذاری برای 3 -4 ماه دیگه! تا ببینیم بدنت با این قرصها ،کمبود آهنش رو جبران میکنه یا نه…قرار شده یه هفته بعد برم دو تا از آزمایشها رو دوباره تکرار کنم.

 

*دیشب رفتم سراغ کتاب " عشق بی قاف، بی شین  بی نقطه" ی مصطفی مستور. تو یکی از روزهای ماه رمضون پارسال از شهر کتاب نیاوران گرفته بودمش. یکی از همون روزهای دلتنگی شدید من برای او . وقتی پارسال  رسیدم به همین داستان عشق بی شین،بی قاف و بی نقطه اش حس خیلی خاصی سراغم اومد. عجیب من رو یاد ِ خودم و او می انداخت و روزهایی که با هم چت می کردیم! حتی حرفها و صحبتهاشون… دیشب وقتی دوباره می خوندمش یهو دیدم که ای دل غافل!  این شخصیت " امیر ماهان" که تو داستان "من گنجشک نیستم" مستور هم هستش!  با اینکه من گنجشک نیستم رو سه هفته پیش خونده بودم هیچی ازش یادم نبود! دوباره رفتم و گشتم و  قسمتهایی که مربوط به امیر ماهان بود رو دوباره خوندم… اینو گفتم که اگه این کتاب آخر مستور رو خوندید از تجربه ی این کشف من!! بهره مند بشید!

بعضی از حرفهای امیر ماهان در مورد زنها جالبه!کلا باید از حس ِ زن دوستی مصطفی مستور یه تقدیر اساسی بشه…

 ………………………………………….

عصر تا خونه خالی شدم رفتم اون کیسه ی بزرگ رو  آوردم و … دوباره عطرت رو بو کردم و اون خرس رو بغل کردم، مثل شبهای تابستون پارسال که دلتنگت می شدم یا مثه شبهای  پاییز یا زمستون یا بهار …بعد از تلفن بیست روز پیش و حرفهای اون روزت ، همون روز با حال خراب تکه های درشتی که از هدیه هات جلوی چشمم بودن جمع کردم. هنوز خیلی هاشون این ور و اونور اتاقم هستن. هر چند بعد از آخرین تلفن   تصمیم گرفتم که دوباره از شون استفاده کنم… نمی دونم شاید هم نتونم…

 اون عکس 3در 4 ایی که پارسال در آخرین دیدار بهم داده بودی رو هم از میون  کاغذها و خاطراتی که در اون جعبه ی کوچک بود،پیدا کردم. نبوسیدمش. نبوسیدمش چون اونجا هم مثل حرفهای این چند تا تلفن آخرت ، چهره ات جدی و عبوس و خشنه…

بعدش هم یادداشتهای اون جای دنج رو می خوندم. باورم نمیشد که چطور ازاون حرفها به حرفهای چند شب پیش رسیدی؟  شباهتی بین تو ی اون روزها و توی این روزها نیست. هیچ شباهتی…  نمی دونم چرا اون روزها هم گاهی تردید سراغم میومد.(البته می  دونم چرا اون تردیدها سراغم میومد! خودت هم می دونی…) وقتی می خوندم دیدم در  همون چند تا یادداشت، بعضی هاشون فقط و فقط عشق خالصن.

یه جا گفتی دوست داری تا هر وقت که میشه و من میخوام ،دوستم بمونی و من نزدیکتر آشنا به دردهای تو! واقعا عجب حرف جالبی!!!

کاش حداقل این روزها اون اینترنت کوفتی ات درست بود تا شاید امیدی داشتم که حداقل…

 

د . د

 

 

حالم از خودم بهم میخوره!

 

خوبه که حداقل گاهی مسکن نوشتن  کار ساز میشه و حتی شده برای چند لحظه تسکینی میشه بر دردهای آدمی.

 

در چهارشنبه 31 تیر1388 |
 

این یه پست شخصیه.خیلی طولانیه.چاره ایی جز گذاشتنش در اینجا نداشتم....از دیشب دیوونگی های من دوباره شروع شده...خودتون رو برای خوندنش اذیت نکنید...

این چهارمین پنجره ایی که باز می کنم. الان یه صفحه نوشتم ولی نمی خوام فعلا  اینجا بذارم.  از صحبتهای دیشبمون نوشته بودم  و از دردها و حرفهای دیشب من و تو.بعدا اینجا می ذارمش...

نمی دونم تماس دیشبم کار درستی بوده یا نه؟ قرار بود یکبار زنگ بزنم و حرفهای آخرم رو بگم. مجوز همین یکبار زنگ زدن رو هم با کلی جون کندن و اعصاب خوردی ازت گرفتم.

نمی دونی چقدر نذر و نیاز کردم که این تلفن آخر با خیر و خوشی تموم بشه.ولی افسوس.... درسته آخرش بالاخره این تلفن با خدا حافظی تموم شد ولی داغ و سنگینی حرفهات برای همیشه رو قلبم می مونه.  با هر حرف و جمله ات دلم رو آتیش می زدی. هی به قلبم چنگ می زدی و اصلا به خیالت هم نبود که من قلبم چقدر کوچک و شکننده است. تو مگه اندازه ی مشت من رو ندیدی؟ تو مگه وقتی من دلم شکسته بود، ندیدی که به چه حالی بودم؟ مگه تو همونی نبودی که بخاطر همون اشکها برای اون لحظه شعری گفته بودی؟!من که می دونستم این آخرین باری که بهت زنگ می زدم و کلا این آخرین تماس ماست و بعد از این دیگه نه اس ام اسی و نه میلی و نه تلفنی. من که اینها را می دونستم پس چرا اول و آخر هر جمله ات می گفتی این آخرین تماسه ها!، بعد ازاین دیگه...

چرا همش میخواستی با این حرفت تحقیرم کنی؟ چرا از اینکه اگه الان قلبم از حرفهات سنگین بشه، اگه آتیش بگیره؛ واسه همیشه سنگینی و داغش می مونه روش،ترسی نداشتی؟

نمی تونم دیگه حرفی بزنم....نمی تونم.... دلم برای خودم می سوزه. دیشب وقتی همون تکه های کوتاهی که از مکالمه ی دیشی ضبط کرده بودم رو گوش می دادم دلم برای خودم بدجوری سوخت. بی انصاف! تو مگه اون همه درد و عجز رو در صدای من نمی دیدی؟ مگه نمی شنیدی؟ چطور ممکنه تو اینقدر سنگ باشی؟ هیچ وقت فکر نمی کردم مردِ سر شاز از احساس جنوبی ِ من بتونه اینقدر سخت و سنگ باشه.  هیچ انتظاری ازت نداشتم فقط می خواستم به حرمت اون ساعتها و روزها مون اینقدر خون به جگرم نکنی. اونقدر بد حرف نزنی . من هی اسمت رو با درد و بغض و اشک، از ته ته دلم صدا می زدم و تو هی می گفتی خانم فلان! مجبور بودی بی اهمیت بودن منو اینجور به رخم بکشی؟؟ مجبور بودی منو با فامیلم خطاب کنی؟تو که می دونی من چقدر بی پشت و پناه و  تنهام. تو که می دونی هیچ کس رو ندارم که باهاش حتی درد و دل کنم. تو که می دونی تو تنها کسی بودی در زندگیم که از دردهام براش می گفتم. پس چرا حداقل دلت برام نسوخت؟! می بینی حتی دلت برام نسوخت که این آخر کاری دلم اینجور نشکنه. به خدا اگه اون چند دقیقه رو برای کسی بذارم بشنوه، دلش می ترکه. فقط اول و آخر هر جمله ات تکرار می کردی این آخرین باره که زنگ میزنی...ولی باز همون یه باری که مثل قدیم گفتی "جانم"، یهو احساس کردم برای چند لحظه آبی ریختی رو آتیش قلبم.هر چند سریع بعدش گفتی: این آخرین باره، حرفهات رو جمع و جور کن!

آخر کار هم با وجود رفتارها و حرفهای تو ،دل  رو زدم به دریا و گفتم میخوام سرم رو بذارم رو سینه ات. گفتم میخوام مثل یه دوست سرم رو بذارم رو سینه ات. ممنونم که این آخرین خواهشم رو قبول کرد. تو مثل قدیم ها پرسیدی الان موهات چه جوریه؟ ولی من دیگه جرات نداشتم بپرسم چی تنته؟ (همین الان یهو یادم افتاد که الان تابستونه و احتمالا دیشب چیزی تنت نبوده! )دیشب خوشحال بودم که  حداقل برای آخرین شب مثل قدیم ها تو خیالم می تونم  سرم رو سینه ات بذارم و بخوابم. می دونی تو این لحظه یکی از چیزهایی که قلبم رو داره آتیش می زنه چیه؟!! اینکه تو تا سه روز دیگه از خونه ی فعلی و از این اتاقت اسباب کشی می کنی. می دونم که از نظر اخلاقی دیگه نباید هیچوقت این کار کنم ولی اگه دلم از غصه بترکه، دیگه هیچ شبی نمی تونم تصور کنم الان تو اتاقتم و سرم رو سینه ی تو و شدم دختر کوچولوی بابایی ِ تو. دیگه ظهر ها  نمی دونم تو چه اتاقی می خوابی. کجا ناهار میخوری؟ حیاتتون چه شکلیه؟ ورودیش چه جوریه؟ و ...

 

م... دیشب از همون ساعت 12:30 شب که بهت زنگ زدم و تا 4:10 صبح  باهات صحبت کردم، تمام مدت گریه کردم و دلم خون میشد از حرفهات.م.. اصلا بیخیال این حرفها.  م... دلم برات تنگ شده. م... چرا من ایتقدر بدبختم؟! م... الان خوابی هنوز؟نه؟ م... کاش می دونستی اگه از دلتنگی هم می مردم، هیچوقت از سر دلتنگی تماسی باهات نمی گرفتم. کاش دیشب اونقدر این  جمله ات رو تکرار نمی کردی. م... دارم می ترکم. چه غلطی کردم دیشب بهت زنگ زدم.

 

دیشب بعد از اینکه  تو اونقدر راحت و سریع و  با عجله تلقن رو قطع کردی و خدا حافظی کردی، هد فون رو تو گوشم گذاشته ام و ام پی تری پلیر رو روشن کردم. فکر میکنی همون لحظه چه صدایی تو گوشم پیچید؟ " من اینک در رواق کهکشانها... در آواز حزین کاروانها... در آن رنگین کمان پیر و خسته..در آن اشکی که بر مژگان نشسته...  .... نشانی از تو میبینم.... سراغی از تو می گیرم...". این آهنگ داریوش رو که یادته؟ یادته برات فرستاده بودم؟ تو همون سلکشنهایی که تو برام فرستادی هم گذاشته بودیش. م... دارم می ترکم.

دیشب بعد از تلفن بالش رو اریب زیر سرم گذاشتم به خیال اینکه سرم رو سینه توه. می خواستم از این  فرصت استفاده کنم تا برای آخرین بار تو آغوشت گریه کنم. از طرفی هم می خواستم برای آخرین بار یه خواب پر آرامش رو تو بغلت بچشم. تا بیست دقیقه مونده به 6 صبح بیدار بودم. هی پا میشدم ساعت رو نگه می کردم ببینم  چقدر دیگه تا وقتی تو بیدار بشی وقت دارم برای این خیال پردازی ها. تو اون یک ساعت و نیم بعد از تلفن و میون این اشک و آه ها همش به این فکر می کردم که یعنی این آخرین باری بود که صدات رو شنیدم؟! یعنی واقعا همونجوری که تو گفتی خداحافظ برای همیشه، همینطور خواهد شد یا نه؟ دلم میخواست خودم رو گول بزنم و فکر کنم اینطور نمیشه. به این فکر می کردم همونطور که گفتم و تو قبول نکردی، بالاخره یه روز ،هر چند دیر، به این آرزوم که بیام تو شهرتون و تو رو از نزدیک ببینم می رسه. با خودم می گفتم شاید بشه یه روز مثل یه مشتری فقط بیام ازت یه ساز بخرم ! اصلا همش خودم رو اینجوری دلداری می دادم که شاید روزی عاقبت ما هم مثل آخر سینما پارادیزو بشه! می دونم خیلی خیالبافیه. ولی دلم میخواد فعلا خودم رو اینجوری دلداری بدم. دلم میخواد آتیش  این حسرتهایی که از این رابطه به دلم مونده رو اینجوری آروم تر کنم. یادته پارسال همین موقع ها بود که به من می گفتی: میخوام وقتی خوب شدم یه روز بیام اونجا و با هم بریم اونجا هایی که تو این مدت رفتیم و حرفهای دیگری هم میزدی! یادت هست؟! بعید می دونم. اون موقع ها که تو مثل الان در آستانه ی تحول در زندگی ات نبودی. اون موقع ها من در آستانه ی تحول بودم!! ولی هیچ کدوم از رفتارها و حرکات و صحبتهای این روزهای تو رو نداشتم. همه دوران نامزدیشون بیاد ماندنی ترین دوران زندگیشون میشه ولی در اون مدتی که من با پسرک بودم و همه چیزمون برای ازدواج قطعی شده بود، من اصلا حس بقیه نامزدها رو نداشتم. می دونی روزی که  برای آزمایش قبل از ازدواج رفته بودم هم یاد تو بودم؟ با خودم فکر می کردم اگه اون تصورات و خیالها و آرزوهای ما حقیقی میشد و روزی می اومدیم اینجا، اصلا تو چطور باید آزمایش می دادی!

 

دیشب یه جاهایی هم خیالات مثل فیلم هندی ها میشد! دقیقا مثل فیلم هندی ها! می گفتم مثلا ده سال بعد شده. تو اومدی اینجا ساکنی. هر کدوم از ما یه دختر داریم ! هم سن و سال هم و تو یه مدرسه هم هستن! یه روز وقتی من می رم مدرسه دنبال نوا ی خودم می بینم یکی یه دختر بچه ی دیگه ایی رو یه اسم نوا صدا می زنه! دختر بچه هم چشمهاش دقیقا مثل تو ه. چشمهای عسلی داره ولی بر عکس تو پوستش سبزه است و موهاش سیاه. یه خورده تپله و فوق العاده خوش زبون. من وقتی میبینم یهو برق از سرم می پره و شک میکنم نکنه بابایی این نوا کوچولوی خوش زبون تو باشی! وبالاخره یه روز میبینم سر ظهر یه آقای نسبتا چاقی! میاد دنبال این دختر کوچولو و دستش رو تو دستش می گیره و با هم می رن... تو خیالم می بینم تو چقدر تغییر کردی و عوض شدی و ... می بینی چه سناریوی هندی و مسخره ایه؟! حالا جدا از مسخرگیه این خیال!، امکان نداره تو روزی اسم دخترت رو نوا بذاری!، خودم رو نمی دونم...من دیشب دیوونه شده بودم و داشتم تمام تلاشم رو برای رهایی از این دیوونگی می کردم.

حتی به اون دنیا هم فکر کردم! به اینکه ممکنه در اون دنیا وصالی در انتظار ما باشه؟؟!! می دونم احتمال این هم خیلی کمه.

 

این لحظه ها فقط فکر به پایانی مثل پایان سینما پارادیزو کمی آرومم می کنه. دلم می خواد اصلا همینجور خیالباف و خوش بین باشم در مورد آینده. در مورد بازی های سرنوشت. دلم میخواد به این فکر کنم هونطور که سرنوشت خیلی تصادفی و عجیب من و تو رو جلوی هم قرار داد، شاید چندین سال  دیگه باز چنین کاری رو برای ما بکنه! البته مشکل  اینکه شخصیت مرد سینما پارادیزو در خلال اون همه سال عاشق موند. من که می دونم تو حتی از کوچکترین چیزی که من رو بخاطرت بیاره دوری میکنه. هر چند من هیچوقت دوست نداشتم تو با یاد من سالهای زندگی ات رو هدر بدی، ولی دوست داشتم عشقم رو فراموش نمی کردی و ... من تا همین عید 88 سینما پارادیزو رو ندیده بودم. یادته تو عید چی ها گفتی؟ گفتی همین فیلم هم تفاوت عاشق شدن زنها و مردها رو نشون داد. گفتی که زنها فراموش می کنند ولی مردها نه. یه سر ِحرفهات هم بر می گشت به من، به اینکه از دید تو ،من بی وفایی کردم.

به هر حال من دیشب رو با چنین خیالهایی در آغوش تو خواب رفتم... صبح تا بلند شدم نگاه ساعت کردم. 8:30 بودم. احتمالا اون موقع تو دیگه بیدار شده بودی. صبح با وجود تموم دردها ی سینه ام، احساس سبکی و آرامش خاصی می کردم. احساس می کردم یکی از راحت ترین خوابهای عمرم بوده. باورت میشه باز دیشب خیال آغوشت مثل بقیه شبها آرومم کرد؟!! صبح دلم نمیخواست که از رختخواب بیام بیرون. می دونستم هر وقت تخت  رو ترک کنم ، این آخرین خیال شیرین ِ همراه با دردم تموم میشه. صبح فقط سریع بلند شد گوشی رو آورد و همونطور که سرم رو سینه ات بود صدای دیشبت رو گوش دادم. همونطور شعر فروغ  که دو سال پیش این موقع ها یه شب خوندی" آری ،آغاز دوست داشتنست... گرچه پایان راه ناپیداست... من به پایان دگر نیندیشم... که همین دوست داشتن زیباست" می بینی عشق من؟ می بینی ؟ ما در همین راه ِ پایان ناپیدا ،قدم گذاشتیم وبه  پایانش هم نیندیشیدیم. پس تو رو به خدا این دوست داشتن، همیشه در نظرت زیبا جلوه کنه.

صیح تا ساعت 10:30 که چاره ایی جز بلند شدن نداشتم، تو خیالها غرق بودم.  تنها فیلم هایی که از تو ، در گوشیم مونده بود  رو نگاه کردم. همون فیلم های آخرین باری که اومدی.اون شعر کولی که برام گفته بودی رو  تو این یکسال خیلی وقتها که دلتنگ بودم با صدای تو گوش دادم. مگه تو نبودی که می گفتی "بیا خوابهای نا خوش ات را حلال آرامش کنم..."

 

م... صبح نمی دونی با  چه سختی سرم رو از سینه ات جدا کردم. هی سینه ات رو می بوسیدم با صدایی پر از درد میگفتم خدا حافظ عشق من... خدا حافظ عزیز من... خدا حافظ پیشوی خوشگل من... خدا حافظ آرام جان من... خداحافظ پسر ِجنوبیِ من... خدا حافظ مردِ خوبِ قصه های من... خدا حافظ ابرکم ....ابرکم...ابرکم...

 

*با اینکه کلی غیر از این هم برات نوشتم باز سبک نشدم. صبح هم پلک بالا وپایینم حسابی پف کرده بود ، از صبح تا حالا یک ریز دارم گریه میکنم و هیچ سبک نمیشم. صدام دردش خیلی بیشتر از دیشب شده. مامان ظهر کلی سعی میکرد نازم رو بکشه و من همینطور که کنارش دراز کشیده بودم و پشتم بهش بود گریه می کردم. کلی برای ناهارم زحمت کشید و آورد اینجا کنار پی سی بخورم ولی من دو قاشق بیشتر نتونستم بخورم...

می دونم الان اینترنتت مشکل داره و از طرفی هم سرت شلوغه،می دونم سرت خیلی!!! شلوغه. ولی این جز دفعه هایی است که صرفا به این خاطر اینجا نوشتم که تو بخونی. امیدوارم بخونی تا فقط یه دعایی برام کنی...دعا کن این درد تموم بشه.

دلم میخواد باز بنویسم. هنوز کلی از خیالها دیشب و امروزم و حرفهام مونده...مجبورم اینجا بگم تا نترکم...دلم میخواد زودتر از این دیونگی نجات پیدا کنم. در ضمن دیشب یادم رفت بگم پلاکمون تغییر کرده. بخاطر ِ اون چیزی که می خواستی بفرستی ، میگم...

 

وقتی شروع کردم به نوشتن احتمالا  تو خواب بودی و الان دیگه بیدار شدی و و به قول خودت احتمالا الان داری میری سمت مرکز موسیقی! احتمالا حالت خوبه! احتمالا الان کلی امید تو دلت هست. احتمالا کسایی رو میبینی که دیدنشون خوشحالت میکنه. احتمالا...

احتمالا _____________________

 

*چشمم بدجور میسوزه و اذیت میکنم. همین صفحه رو هم دیگه به زور میبینم...

 

در یکشنبه 28 تیر1388 |
 

 

۱# بعلت استمرار! کمردرد مادر خانومی،  چند صباحی است که  ما به امر خطیر آشپزی و خانه داری مشغول می باشیم و کمی هم حس کدبانوگری می نماییم!امروز ما اولین باقالی پلوی عمرمان را طبخ نمودیم! شما هم دست به دعا باشید تا برنجمان شفته نشود و آبرویمان نریزد!

 

2# در اولین پست سال 88 ، چند تا از اهداف کوتاه مدت امسالم رو نوشته بودم. یکی از گامهای مثبت سال 88 ام این بود که بالاخره بعد از این همه سال ما هم کمی در جرگه ی ورزشکاران قرار گرفتیم! الان سه ماهی میشه که باشگاه می رم و خدا رو شکر تا اینجا نتیجه خوب بوده! هنوز 15 روز از رفتنم نگذشته بود که دیدم ماهیچه های بازوم داره تفکیک میشه و سفت شده و  وقتی از این فیگور ِ بدنساز های خفن!! می گیریم، تخم مرغی می شه! حالا من اونقد بی ظرفیتم که بخاطر همین بازو ،یک روز تمام خر کیف بودم!

اویل که می رفتم اون حس نشاط و شادی رو خیلی بیشتر حس می کردم. اوخر اردبیهشت و خرداد وقتی از باشگاه برمیگشتم دیگه از اون حس شادی و شور و شعف اوایل خبری نبود.ولی الان چند وقتی میشه که وقتی  میرم اونجا سعی می کنم تو مدتی که اونجام به هیچکدوم از مشکلات دیگه فکر نکنم.

باشگاه یه خوبیه دیگه هم برام داشت. فهمیدم بعضی از آدمها که در برخورد اول خیلی گوشت تلخ و غیر قابل تحمل بنظر می رسند واقعا اینجوری نیستن! فهمیدم که آدمها ممکنه فقط خاکستری نباشن، بلکه ممکن خاکستری روشن باشن! و دوست داشتنی!

 

حالا همه اونجا میان تا لاغر بشن و وزن کم کنند، منم می رم تا چاق بشم! حالا هی مربی ازم می پرسه" اشتهات باز شده، خوب میتونی بخوری؟" و یا همش بر عکس بقیه به من  میگه فلان چیزها رو بخور و بقیه هم با صدایی جانسوز میگن" خوشبحالت"!

عجب دنیایی شده! یه زمانی ما خودمون سنگین وزن بودیم! (حالا بیشترین وزنی که تا به حال داشتم 61 بوده که فقط یکبار چنین وزنی رو تجربه کرده بودم، گفتم بگم فکر نکنید بشکه بودم!). همون موقع هم وزنم نسبت به قدم زیاد نبود ولی خب لاغر هم نبودم. بالاخره هر چقدر من تلاش می کردم لاغر بشم ،نمیشد. حالا یه دختر خاله داشتم که هر وقت منو می دید، میگفت: "نگران نباش! هنوز تو مشکلات زندگی نیفتادی! وقتی بیفتی ،لاغر میشی! همه ی گوشتات آب میشه."آخ !که کاش لال میشد!

هر چند تا 2 سال پیش هم من فقط 2بار وزنم شدید کم شده بود. یه بار موقع فوت بابا و یکبار هم همون هفته اول آشنایی با او. و بعد از یه مدت هم وزنم بر گشته بود. ولی از دوسال پیش یهو وزن کم کردن من شروع شد. غم و غصه از یک طرف و از طرف دیگه هم خودم افتاده بودم رو مود رژیم گرفتن و شمردن قاشقهای برنجی که میخورم و از این حرفها! همین شد که 10-11 کیلو کم کردم و وارد رده ی 40 کیلوییان شدم! اوایل با دیدن شلوارهایی که بیشتر از ده سانت برام گشاد شده بودن کلی حال کمی کردم یا از اینکه هر کی منو میبینه با تعجب میگه" چقدر لاغر شدی!". ولی بعد از مدتی دیدم نه... وقتی عکسهای الانم رو با قبل ترها مقایسه می کنم یه تفاوت خیلی بزرگ دارن. در تمام اونها و با وجود گذروندن اون سختی ها و مشکلات ، شادابی و انرژی خاص در چشم هام موج می زد. چیزی که به هیچ وجه الان تو چشمام نیست. نمی دونم یعنی در اردیبهشت 86 چه بر من گذشته؟!

 

پ.ن1: پسرک وقتی عکسهای گوشه کنار اتاقم و یا عکس گواهی نامه ام رو میدید، همیشه با مقدار فراوانی! تعجب به عکس خیره میشد و به گونه هام اشاره می کرد و میگفت" پس اینها الان کجان؟؟!!".

دلم برای اون گونه های برجسته و همیشه سرخ تنگ شده! کی باورش میشه من روزی اون شکلی بودم؟!

 

در شنبه 27 تیر1388 |

فانتزی این روزهای من:

 

باران می بارد.شلاق وار و بی وقفه. در بالکن نشسته ام، روی چهار پایه. به دیوار تکیه داده ام و پای چپم روی لبه بالکن است .آزاد و بی قید و بند نشسته ام. عصر جمعه است و خیابان خلوت. باران به صورتم می خورد. یک پک سیگار و یک قلپ مشــــــ.ــرو ب. از سیگار عمیق کام می گیرم... این کامها و نوشیدنها آنقدر ادامه پیدا میکند تا هق هق ام بلند شود. تا همه دردهایم را بالا بیاورم...تا رها و با صدای بلند گریه کنم... تا شانه هایم به لرزه بیفتد... تا تمام شود... تا تمام شوم...

 

 

 

#می ترســـــــــــــــم

در پنجشنبه 25 تیر1388 |

 

جونم براتون بگه ،چند هفته پیش قرار بود یه خواستگار واسه آبجی تون بیاد! ما هم که اون روزها فکر و دلمون جای دیگه گیر بود. و هی غر زدیم به جون مادر خانومی مون که این چه کاری بود و هی حسرت خوردم که قدیم ها حرفمون برو داشت و قدیم ها هر کسی جرات نمی کرد پاش تو این خونه بذاره!(خدا! چقد من پرو روام!!).

الان چند ماهیه مامان کمرش دوباره گرفته و طفلک خیلی نمی تونه کار کنه. اون روزها هی به من می گفت یه کم به وضع خونه برس و مدل خونه رو تغیر بده و از این حرفها!! منم هی میگفتم : بابا بی خیال!! حالا یه آدم دهاتی و کور و کچلیه دیگه!! واسه چی خودمون رو اذیت کنیم! مامان هم همش می گفت: خب تو از کجا می دونی! خانم سین خیلی تو رو دوست داره و مگه خواستگار چهار سال پیشت که فامیلشون بود بد بود؟! به اون خوبی بودن ! این یکی هم از فامیلهاشونه و می گفت خیلی وضعشون خوبه و شرکت دارن و...

منم میگفتم :خب اگه پسره عرضه داشت خودش زن پیدا می کرد ، دیگه اینجوری مادرش دنبال زن واسش نمی گشت!تازشم  اگه پسره  مالی بود!! تا حالا دخترهای دیگه تورش زده بودن و به من نمی رسد!!( اوج تفکر مثبت و روشن فکری رو دارید دیگه!!)

 

از طرفی هم وقتی مامانِ پسره با مامانم صحبت کرده بود و مامان بخاطر امتحانهام می خواست قرار رو عقب بندازه، مادر پسره اصرار کرده بود که نه ،در اولین فرصت ما بیاییم و من میخوام تا قبل از اینکه پسرم بره مکه، اینها همدیگر رو ببینن!

 

این حرفهای مادر ِ پسره و حتی مکانی که مادر این پسر و خانوم سین همدیگر رو دیده بودند( یه شهر زیارتی بود)، جای شکی برای من باقی نگذاشته بود که احتمالا اون روز یه پسر با کلی ریـــــ.ش و پشم میبینم! یه پسر قد کوتاه که احتمالا شکممش هم اومده جلو و دکمه ی یقه پیرهن سفیدش رو هم بسته!! و مامانش هم چــ.ــادری خواهد بود و ...

 

خلاصه هر چی دو روز قبلش مامان گفت حداقل پاشو بریم یه لباس بگیر ! و الان که لاغر شدی دیگه هیچکدوم از لباسها به تنت خوب نمیشه و  ایها ما رو میشناسن وبده ...؛ من عین خیالم نبود.

روز قبل از خواستگاری هم بلند شدم رفتم سر یک قراری و شبش هم با چشمهای اشکبار بر گشتم و تا نصف شب گریه کردم. فردا صبحش که بلند شده بودم، چشمهام حسابی ورم کرده بود و باز من ول کن گریه نبودم. گاهی بخاطر عشق خصوصی و گاهی بخار عشق عمومی، آه و فغان و گریه و زاری سر میدادم!!

نشون به اون نشون که پام رو هم از اتاق بیرون نذاشتم. طفلک مامان خانومی هم حسابی از دست من عاصی شده بود. ولی منم که آدم بشو نیستم!!

 

قرار ساعت 5 بود و ساعت 5:15 بود که زنگ خونه رو زدن.منم که خدا رو شکر آماده نبودم! الکی پلکی یه لباس مزخرفی پوشدیم و آرایش هم که هیچ!! یه خط چشم کشیدم که در عمرم تاریخی بود!! یکی نیست بهم بگه تو که بلد نیستی چرا خط چشم میکشی!! یه خط چشم کلفت و بد ریخت! حتی نکردم پاکش کنم! عینهو این دهاتی ها شده بودم! خدایی اگه می خواستم تا سبزی فروشی برم، مرتب تر و خوشگل تر از قیافه مزخرف اون روز ، می رفتم.

 

تراژدی از جایی شروع شد که من پام رو از پله پایین گذاشتم و چشمم افتاده به پسره که دقیقا رو به روم بود!! دلم میخواست 4 تا بکوبم تو کله ام!! خداااااااااااا! یه پسره هیکلی و بلند و با پیرهن ارغوانی(که من عاشق اون رنگم) و کراوت ست پیرهنش. و یک صورت  بی نهایت زیبا! من در عمرم اون همه زیبایی رو در  یک مرد ندیده بودم.فو ق العاده بودصداش هم محشر بود. از اون صداهای خش داری که من می میرم براشون!دست بند پلاتین خوشگلش هم معلوم بود. مادرش هم که دیگه هیچی! از اون خانومهایی که آدم باید آرزوش باشه چنین مادر شوهر خانومی داشته باشه.رنگ گلهایی که آورده بودن با پیرهن پسره ست بود. اونوقت منم مثل این دهاتی ها بودم!! جالبه که حرفهام رو مامان هم تاثیر گذاشته بود و اونم یه لباس خیلی خیلی معمولی پوشیده بود و حتی سرویسهای نقره ایی که معمولا برای مهمونهای خاص استفاده می کنیم هم از کمد در نیاورده بود.

مسخره اش این بود که من بعد از دیدنشون هم آدم نشده بودم!! و  فقط خدا میدونه من چقدر ضایع بازی و امل بازی در آوردم!! خودمم نمی دونم چرا اونجوری شده بودم!!

 

خلاصه آبجی تون با پای خودش به بختش لگد زد!لگد که چه عرض کنم،جفتک زد!

 

پ.ن:حالا پسره  از وقتی نشسته بود؛ همش از شعب مختلف شرکتش میگفت و اینکه حتی تو کشورها دیگه هم پروژه داشته و همش از پروژه ها و طرح هاش گفت! خدایی خیلی مغرور بود.ولی خیلی جیگر بود! خیلیییییییییییییییییییییییی! یوسفی بود برای خودش!!

خدایی این مورد خیلی فرا تر از مورد  ایده آل من بود! اگه میخواسم به خدا سفارش بدم یه مورد اسپشیال برام جورکنه، به این خوبی نمیشد!!

البته باید شایان ذکر کنم!  که من  اعتماد به نفسم نزدیک به صفر مطلقه...

 

پ.ن: بعد از اینکه اونها رفتن به مامانم میگم: کاش به تاکسی تلفنی زنگ می زدیم. وقتی اومدن من جلوی در ماشینی ندیدم.   مامان گفت: نگران نباش! پرادوش رو جلوتر پارک کرده بود.

 

پ.ن: فکر کنم پسره از خونمون که بیرون رفته کلی به مامانش توپیده!! احتمالا گفته این کور و کچل و دهاتی ها کی بودن که منو بردی خونشون!:D

 

پ.ن: نیاز نیست بهم بگید تو این نوشته کلی تفکرات روشن موج میزنه!!

پ.ن: چقدر چرندیات گفتم!

 

خدایا! منو آدم کن!! یه عقل سلیم به من بده که دیگه اینجوری ضایع بازی در نیارم!

                                                       

نتیجه ی اخلاقی! : فکر نکنید کسایی که به صورت سنتی به خواستگاریتون میان، لزوما موردهای به درد نخوری هستن!!

من پشیمون چرا تا پارسال هیچ  خواستگاری رو به خونه راه نمیدادم! میگم نکنه تو اونها هم چنین موردهایی بوده؟؟! :دی

 

 

در دوشنبه 22 تیر1388 |

پارسال چنین روزی، اولین دیدار ِ آخرین سریِ دیدارهای من و او رقم خورد. نزدیک ظهر همدیگر رو دیدم. نزدیک محل اقامت او . تو یکی از میدونهای نارمک.  اولش دیدارمون خیلی خوب شروع شد . با وجود اون پیرزنهای فضولی که نزدیکمون نشسته بودن و هی ما رو می پاییدن و تموم کارهامون رو زیر نظر داشتن، و ما رو معذب کرده بودن هم اوضاع خوب بود. حتی یادمه صدای اظهار نظرهاشون در مورد خودمون رو هم می شنیدیم! هر از گاهی هم می گفتن:" راحت باشید!! ما تو خونه جونهای خودمون رو میبینیم!! شما هم راحت باشید!!!" و بعد صداشون می اومد که مثلا از حرکات و سکنات محیر العقول! زوجهای جوونشون در جلوی آقاهاشون! حرف می زدن...

 

مشکل از جایی شروع شد که من و او می خواستیم در مورد زمان  دیدار بعدی صحبت کنیم.  من نتونستم دروغ بگم... خجالت می کشیدم...او هم حق داشت...من مثل همیشه سکوت کرده بودم و برای او این از همه چیز زجر آور تر بود... و همین شد که اون دیدار به طور کلی زهر شد. زهر واقعی. حالم خیلی خراب بود. دقیقه ها برای ما غنیمت بود و یک دیدارمون همین جور سوخت!

 

چون اون دفعه آخرین بار بود، با وجود تموم محدودیتها و مشکلاتم ، کلی نقشه کشیدم که بتونم از اون روزهایی که اینجاست استفاده کنیم و همدیگر رو ببینیم... برای آخرین بارها  همدیگر رو ببینیم.و 3 بار بعد از اون روز هم همدیگر رو دیدیم. آخریش 25 تیر بود. دیدارهای بعدی خوب بود و بدون دلخوری. ولی دیدار آخری خیلی سخت و وحشتناک بود. همیشه وقتی کنارش بود همش نگرون گذر زمان بود. دیدارهای قبلی امید داشتم که شاید باز بتونیم همدیگر رو ببینیم ولی اون روز می دونستم که دیگه آخرین باره.می دونستم که آخرین نگاه هاست،آخرین بوسه هاست،آخرین در آغوش کشیدنهاست...

 

 همیشه دلم برای خودمون می سوزه که چقدر مشکل داشتیم و چرا اینقدر رابطمون با سختی همراه بود. هر دو مون یه جورایی وضعیتمون خاص بود. از همه بدتر دوری مون بود، نمی دونم شاید هم شرایط خاصمون بوده!

خیلی عشق میخواد، خیلی استقامت میخواد، خیلی صبوری میخواد که با وجود اون همه مشکل ما اون هم مدت عاشقیت کردیم... حیف که آخرش خیلی بد تموم شد...


پ.ن: کلی حرف رو دلم قلمبه شده اما حتی توان گفتن و نوشتنشون رو هم ندارم...

 

پ.ن:ظهر حساب می کردم ببینم در این مدت ما در کل چند تا ملاقات با هم داشتیم. شد 19 تا! در طول سه سال رابطه، ما فقط 19 بار همدیگر رو  از نزدیک دیدیم. که از این 19 بار، 3 دفعه اش فقط در حد سُک سُک بود،3 دفعه اش هم تو بیمارستان بود  و یک بار هم زمانی بود که او اصلا نمی دونست من دوستش دارم. البته باز جای شکرش باقیه! چون ممکن بود این 3 سال فقط با همون یک دیدار سپری بشه!

موقع شمارش حالم بد شد...

 

پ.ن: خدا جونم منو ببخش. می دونم این روزها خیلی غر می زنم. میدونم فقط بخاطر نجات مامان از اون تصادف وحشتناک باید همیشه شاکرت باشم. خدایا شکرت!خدایا شکرت!

 

پ.ن: این روزها عشقی نیست! نمی دونم چرا خودم رو ملزم می کنم تا پایان چنین نوشته هایی حتما اینو بگم!!

 

*یادمه این نقاشی رو تو بهمن 86 برای یکی از پستهایی که در غیبت او ،من در وبلاگش می نوشتم انتخاب کرده بودم ولی به جای این یه عکس دیگه گذاشتم. همیشه میون عکسها چشمم به این می افتاد!گفتم اینجا بذارمش که دیگه هی جلوی چشمم پیداش نشه!

 

*خیر سرمون ظهر خواستیم یه مقدار بخوابیم،عوض شب نخوابی دیشب. هنوز یه ذره نگذشته بود که با حالت خفگی و نفس تنگی از خواب پریدم. هنوز کامل خوب نشدم. علاوه بر اون دارم بخار پز هم میشم! تو این گرما کولر هم خراب شده...

 

 

در شنبه 20 تیر1388 |
گاهی آدمی هر چه تلاش میکنه چیزی رو به دست فراموشی بسپره ، بدتر میشه. انگار هر چی بیشتر بخوای چیزی رو انکار کنی، با قدرت بیشتری خودش رو نشون میده تا بهت ثابت کنه چقد ضعیفی.جمعه وقتی دوباره با بی میلی رفتم بهشت زهرا ، یه لحظه خودم هم شک کردم نکنه خاک واقعا سرده.نکنه من دلم میخواد خیلی چیزها رو فراموش کنم. گفتم نکنه بر عکس اون چیزی که فکر می کنم، مثلا در ضمیر نا خودآگاهم بخاطر گذشته ایی که ازش بی خبر بودم، دلخوری دارم! نمی دونم چرا به جز دفعه ی اولی که بالای اون قبر ایستاده بودم و وقتی لبخندت رو دیدم آرامش خاصی وجودم رو گرفت و حس کردم خودت قلبم رو با دستهات گرفتی تا نیفته، تا نشکنه؛ دیگه هیچوقت اون جا رفتن آرامشی برام به همراه نداشته. بر عکس همه که وقتی میرن سر مزار عزیزان از دست رفته شون و اروم می شن، من وقتی میرم بهشت زهرا دلم میگیره. چند روز بعد از خاکسپاری بود، یادم نیست دفعه چندمی بود که می اومد اونجا؛فقط یادمه دم غروب بود و بقیه فامیل هم با ما بودن. وقتی داشتیم از بهشت زهرا بیرون می اومدیم احساس کردم یه تکه از قلبم اونجا ،زیر همون درختهای بیریختِ بلند و میون همون ریشه هایی که می پیچه به تن عزیزهای مردم، گیر کرده.دیدم که بقیه چه راحت می تونن بگن و بخندن و شاد باشن ولی من هی حس میکنم قلبم داره فشرده میشه. از همون روز بود که دیگه اومدن به اونجا ذره ایی آرومم نمیکنه. جمعه شک کردم که نکنه دارم فراموشت میکنم. با اینکه تو مسیر رفت، وقتی اون آمبولانس آژیر زنان میخواست از اون حجم ترافیک رده بشه، بعد از چند پانیه من اون آمبولانس رو تار میدیدم و اشک بودم که از چشم هام می اومد...ولی باز شک کردم نکنه... دیشب وقتی مراسم " وداع با مایکل جکسون" رو می دیدم، از همون اولش همش اون روز لعنتی جلوی چشمم میومد. اون گاردهای احترام داخل بهشت زهرا،اون لحظه ایی که ما رو اون صندلی های مزخرف نشسته بودیم و نمی دونستیم زنده ایم یا مرده ایم،نمی دونستیم اینها کابوسه یا واقعیت و در اون حال مزخرف منتظر بودیم کِی تن ِ تو رو میارن و جلوی سن میگذارن...شاید مسخره بنظر بیاد ولی من همش اینها از جلوی چشمم میگذشتن. آخر مراسم دیشب هم که دیگه تیر خلاص بود... همون چند تا جمله ی دخترش و اشکهاش آتیش به دلم زد. تموم اون بغضی که به زور نگه داشته بود و فقط گاهی با یه پرده اشک نمایان می شد شکست...دیدم انگار هیچ فرقی نمیکنه پدرت کی باشه، فرق نمی کنی از مردم این خاک شرقی باشی که مردمش به ظاهر!! عواطفشون پر رنگ تره و یا زاده ی اون خاک دور باشی که ما مردمش رو به سردتر بودن می شناسیم. فرق نمیکنه وقتی پدرت رو از دست می دی چند سالت باشه. با تموم این تفاوتهای بزرگ، احساسات و حتی کلام یه دختر نسبت به پدری که دوستش داشته و از دستش داده،یکیه.

 پ.ن: هیچوقت به اندازه ی این یکسال گذشته جای خالی ات رو در زندگیم حس نکرده بودم... هیچوقت به شدت این روزهایی که گذشت حس نکرده بودم که بی پشت و پناهم. فهمیدم چه خیالِ عبثی است که امیدوارم باشم کسی در زندگیم بیاد که بتونم کمی بهش تکیه کنم...حمایت پدرانه، از اون حمایتهایی است که غیر از یه پدر هیچ کس از عهده ی ایفای نفشش بر نمیاد...

پ.ن: دیشب هر چقدر گریه کردم آروم نشدم.صبح هم انگار از قبر بلند شده بودم و داشتم راه میرفتم. یه حس دلتنگی بدیه. فقط دلم میخواد 24 ساعت تو خونه ی خودمون تنها باشم و نه صدای زنگ دری بیا و نه صدای تلفن... فقط 24 ساعت تنها باشم....

پ.ن: این بلاگفا هم جون میده تا باز بشه.اه.....

در چهارشنبه 17 تیر1388 |

اصلا به دیدنم نیا

دوستت دارم رو توی گل های سرخ نگذار

برایم نیار

اصلا به من

به ویلای خنده داری در جنوب        فکر نکن

سردرد نگیر

عصبی نشو

اصلا زنگ در، تلفن ،خواب ،خیال،خلوت ِ مرا نزن

این قدر نمک روی زخم من نپاش

اصلا نباش!

 

با این همه

روزی اگر کنار ِ بیراهه ایی عجیب حتی

پیدایم کردی

چیزی نگو

تعجب نکن

حتما به دنبال ِ تو آمده بودم.

 

                                        روجا چمنکار

 

 

 

*نمی دونم دیشب چه شد که رفتم  کتابِ شعر ِ روجا رو برداشتم و شروع کردم به خوندن. یادم نیست  اصلا بخاطر پیدا کردن این شعر رفتم سراغ کتاب یا نه. چقدر این شعر شبیه حرف دل ِ تو! البته به جز قسمت آخرش.

از ده – دوازده روز قبل، یعنی از اون روزی که یاداشتی رو از میون لباسهای بهم ریخته ی کمد، پیدا کردم تصمیم گرقته بودم بیام اینجا چیزهایی بنویسم…میخواستم اون یادداشت رو همینجا بذارم و حرفهایی که هیچوقت نگفتم رو اینجا بگم.بعد از اون تلفن ِ مزخرف ِچند روز قبل و اون حرفها  و با این حس مزخرفی که سراغم اومده،موندم که چه کنم! بنویسم یا نه…

 

همش به این فکر می کنم چرا اون روزها برای تصمیمی که گرفته بودم  به تو توضیح روشنی ندادم.من که می خواستم بگم ، پس چی شد که هیچی نگفتم… نمی دونم شاید فکر می کردم تو با شناختی که از من داری،حتما حرفهای دلم رو میدونی و نیازی نیست بگم! چقدر اشتباه فکر می کردم…

   چرا اون روزها حداقل در وبلاگ تو توضیحی ننوشتم… چرا گذاشتم حتی دوستهای وبلاگی ات هم راحت به من توهین کنند.ما که دوست مشترک  هم داشتیم و میونشون احتمالا کسانی هستند که گاه گاهی گذرشون به اینجا بیفته…حتما اونها هم وقتی اون پستهای مربوط به ازدواج من رو میدیدن ، تو دلشون به عشق پوچ!!! و زودگذر!!! من نسبت به تو ، فکر می کردن!

چرا اینقدر به شخصیت و احساس خودم بی توجه بودم….

 

کاش می دونستی  این روزها عاشقت نیستم…. کاش خیلی چیزهای دیگر رو هم می دونستی…دلم برای عشقمون می سوزه. خیلی یتیم مُرد!

 

پ.ن: این شعر از مجموعه ی  "با خودم حرف می زنم" هستش. اگر گذرتون به هفت تیر میفته، و کمی هم به اشعار شاعران جوان علاقه مندید،بهتون  پیشنهاد میکنم که بخریدش. ناشرش نشر ثالث ِ و قیمتش هم 1200 تومان! من شعر های این خانم شاعر رو خیلی دوست دارم، لینک وبلاگ روجا در قسمت لینکدونی هم هست.

 

پ.ن: دقیقا از فردای روزی که پست پایینی رو نوشتم، این حس سراغم اومد که چقدر دلم برای مایکل تنگ شده!

 

پ.ن: احتمال اینکه این روزها گذزت به اینجا بیفته خیلی کمه! و این خیلی خوبه!

 

 

در چهارشنبه 10 تیر1388 |

در دورانی نوجوونی  دوستش داشتم ولی بعدها برای من فقط  نابغه ایی در  موسیقی و رقص بود که در گذر سالها هنوز عاشق you are not alone  اش هستم... حقیقتا صبح از شنیدن خبر مرگش شوکه نشدم! فکر کنم بخاطر اوضاع و احوال این روزهامه. اتفاقا وقتی  خبر مرگش رو شنیدن بیشتر بخاطر یه چیز دیگه ایی ناراحت شدم! به هر حال خیلی زود بود که بره.خدایش بیامرزد!

پ.ن: چقدر روحیات و تفکر آدمها با هم متفاوته! برام جالب بود وقتی امروز می دیدم مردم با شنیدن خبر مرگ مایکل جکسون باز با آهنگهاش تو خیابون  می رقصن و شادی می کنند. البته بودند کسانی هم که گریه می کردند.

در جمعه 5 تیر1388
 

 

*تا منو میبینه میگه "چرا اینجوریی؟ چرا اینقدر دپرسی؟! بخاطر ... ؟". تلخندی میزنم و میگم : نمی دونم ... باز میگه:" حالا واقعا بخاطر ... ناراحتی؟". جوابی نمی دم... فقط می دونم انگار دلم آشوب و قلبم فشرده است. کمی اینورتر میام و یه عده دیگه بهم میگن: " چته؟ چه خبر؟"... و باز من میگم ،نمی دونم...حسودیم میشه به آدمهایی که راحت می تونن بخندن و فراموش کنند غم و غصه هاشون رو....می رم یه نسکافه بخورم که شاید کمی کافئینش روم تاثیر بذاره! خودمم نمی دونم تو چه فکری ام که آبجوش می ریزه رو دستم و اینبار دخترک هم می پرسه که....

 تو این چند سال دیگه برام کاملا عادی شده که غریبه و آشنا در مورد چهره ی ناراحتم حرف بزنن و راهنمایی کنند! و یا حرفهای امید بخش بزنن ولی مثل اینکه امروز از اون روزهای خیلی  دلشاده ما بود.

 

*همین چند روز پیش یادش افتاده بودم. یاد صدای فوق العاده اش. یاد اون روزهای دوری که من غروبهای پاییز کنار پنجره می نسشتم و اون شعر میخوند و من غرق در زیبایی صداش میشد. چشمهام رو میبستم و مست می شد. یا وقتی میرفت پای کلاس و حرف میزدو من با اشتیاق تمام نظاره اش میکردم! و گاهی حس می کردم خودش هم متوجه میشه من دارم حضی وافر میبرم. و یا یاد اون روزی که رفتم آدرس کلاس داستان نویسی رو ازش بپرسم و وقتی  باهاش حرف میزدم، پاهام  میلرزید. شدید هم می لرزید و من از خجالت داشتم آب میشدم و تو دلم میگفتم حتما الان متوجه لرزش پام شده. و یا یاد اون روزی که دم غروب با دوستاش اومدن رو نمیکت کنار من نشستن.و وقتی گفتن" ببخشید خانوم می تونیم اینجا بشینیم؟." و من خیلی جدی با اخم و تخم جوابشون رو دادم در حالی که تو دلم عروسی بود! اون دم غروب یه آهنگ قدیمی خوند. الان دیگه یادم نمیاد چی بود ولی هنوز یادم هست که چه لذتی بردم از اون صدا.و بعد بلافاصله همون آواز رو به صورت شش و هشتی هم خوند و دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و منفجر شدم از خنده.دلم میخواست اون لحظه بپرم و بردارانه! صورتش رو بب وسم و بگم سیاه سوخته!! می دونی تو چقدر ماهی!

یاد سیگارهای پشت سر همش بعد از اذان تو ماه رمضون افتادم.... تا اذان میگفتن شروع میکرد به کشیدن...

یاد اون روزهایی که برام لذت داشت تو تاریکی مسیری رو پشت سرش راه برم و صداش را با طعم سیگارش نیوش کنم!

پسر خاصی بود. همه چیزش خاص بود... و من هم مثل همیشه در اولین برخورد این آدم خاص توجه ام رو جلب کرده بود.از آنهایی نبود که ادای رو شنفکرها رو در بیاره.واقعا روشنفکر بود. جز معدود جوونهایی بود که تو اون سن و سال اونقدر درک و فهم اطلاعات داشت... بعدها فهمیدم نه تنها در زمینه ادبیات و هنر بلکه در رشته خودش هم خیلی موفقه...

 

یلدای گذشته بر عکس سالهای قبل  تو جشن شرکت کردم. به نوعی وجود او و شنیدن صداش قلقلکم داد تا برم. وقتی شعرش رو خوند دیدم خیلی خاص تر و عجیب تز از اونی بوده که من تو این سالها شناختم. شعرش عجیب بود. عشقش به صادق هدایت کاملا در سبک شعرش مشهود بود خیلی در پرده حرف زده بود ولی معلوم بود شعرش س یا ســــــــ.ـیه. تو همون جشن گوشیم رو در آوردم تا ازش فیلم بگیرم. اصلا هدفم داشتن فیلمی از جشن نبود ولی دوست داشتم فیلمی از او داشته باشم. هنوز چند ثانیه از روشن کردن دوربین نگذشته بود که برگشت و یه نگاهی به گوشیم و خودم و انداختم و من دیدم انگار باید خجالت بکشم! و بیخیال شدم. همین شد که الان فقط 5 ثانیه!! فیلم ازش دارم.

 

اول هفته وقتی شنیدم یکی از پسرها چند روزیه که....

....

 

در چهارشنبه 3 تیر1388