تبليغاتX
یک فنجان آرامش داغ برای دلم

 

این روزها عجیب و غریب شدم. یا بهتره  بگم روزها و شبهام عجیب و غریب شدن. روزها بخاطر اثرات یکی از کتابهای روانشناسی که قبلا ها مشاورم بهم داده بود و مثل همه کتابها ی دیگه ایی که داده بود،نخونده رهاش کرده بودم و چند روزی میشه که خوندنش رو  دوباره شروع کردم ؛پر از انرژی ام. روزها پر از جسارتم، پر از امیدم و پر از قدرت. روزها می تونم به خمودگی و بی حوصلگی ناشی از افسردگی این چند وقته غلبه کنم. حتی گاهی اوقات خودمم از نتایج روزهام متعجبم که چطور تونستم بر خیلی از خصلتهای بدم پیروز بشم و کلی تو روز کار انجام بدم. روزها فکر های بزرگی دارم که تا به حال حتی جسارت فکر کردن بهشون رو نداشتم ولی الان دارم برای اجراشون برنامه می ریزم. و خیلی کارهای دیگه... البته هنوز نتونستم بر فرار از اجتماع و دور بودن از مردم غلبه کنم و هنوز ترجیح می دم از صبح تا شب خونه باشم ...

 

ولی شبها داغون و خرابم. شبها پر از دردم. پر از تیک های عصبی و اضطرابی. اونقدر این چند ساله همیشه اخمهام تو هم بوده و همیشه اشکم به راه بوده  که پشت پلکم و ابروهام داره دجار افتادگی میشه! اون هم تو این سن و سال ! موهام پر از تارهای  سفید شده. زیر چشمم پر از چروکه و حالا جدا  از تغییر اساسی که فرم بینیم در صورتم ایجاد کرده و اکثرا کلی ازش تعریف می کنن(والبته با گریه های شبانه ام دارم پدرش رو در میارم!) ولی به طرز عجیبی دارم پیر و فرسوده میشم. خیلی نگرانم که اگه ایشالا! عمری داشته باشم ،مثلا ده سال دیگه با این روند پیر شدنی که در پیش گرفتم چه شکلی میشم؟؟!!...  ترکشهای گریه ها و فکرهای آزار دهنده ی شبانه  به روز ها هم سرایت میکنه و روزها هم این سر درد عصبی همراهمه.شبها هق هق هام تمومی نداره... تا وقتی هوا روشن بشه من بیدارم و خوابم نمی بره و بعدش هم از شدت سنگینی و سوزش چشمم خوابم میبره و باز این جای شکر داره!!! همین دیشب با اینکه روز خیلی خوبی رو سپری کرده بودم و تمام تدارکاتی که برای تولد مامان در نظر داشتم به یاری برادر جان تونستم انجام بدم و کلی خوشحالش کنم و حتی کلی تو روز  خندیدم و مسخره بازی در اوردم و کلی شبش با برادرجان صحبت کردم و شبش هم کلی آشپز باشی شده بودم،اما آخر شب به یه حال خرابی افتادم که دیگه... پریشب هم همین طور. دوشب پیش که دیگه هیچی، یکی از بدترین شبهای دو- سه ماه اخیرم بود.نوشتن در  سر رسید و  حتی درد و دل کردن با کسی روی و برگه و در خیالم هم حالم رو خراب تر کرد... بعد از سحر دیبگه اونقدر حالم خراب بود که حتی نتونستم برم وضو بگیر و نماز بخونم. اومدم تو آشپزخونه که ظرف و ظروفم رو جمع کنم که همینطور از شدت حال و خراب به کابینت تکیه دادم و خوابم برد وهمش  از سرما هم به خودم  می لرزیدم و با صدای رعد و برق هر  چند دقیقه یکبار از خواب می پریدم...

 

دلم میخواد بشینم و با یکی یه دل سیر درد و دل کنم. اتفاقا اصلا دلم نمیخواد طرف مقابلم آروم بشینه و فقط به حرفهام گوش کنه و یا تاییدم کنه. اتفاقا دلم میخواد گاهی یه کشیده هم بزنه تو گوشم!!

باید یه فکر اساسی کنم. می دونم الان بیشتر از هر زمان دیگری به مشاور نیاز دارم ولی تجربه ی تلخ مشاور قبلیم که با وجود اون هم شهرتش به نوعی بیشتر به زندگی ِ من گند زد!!؛ جرات رفتن پیش مشاور جدید رو ازم گرفته...خدایا نمیخوام ناشکری کنم، می دونم خیلی مهربونی ولی ...

اینبار نباید این دردها رو به حال خودشون رها کنم. نمیخوام وقتی بعد از کلی جون کندن حالم بهتر میشه  ،با کوچکترین چیز این زخم دوباره شروع کنه به سرباز کردن...همین اتفاقی که این مدت همش اره می افته.چند وقته افتنادم تو این دور باطله! باید بشینم و اساسی این زخم رو بِدرم و چرکش رو بیرون بکشم. مطمئننا دردش وحشتناک خوهد بود ولی اگه بعدش خوب شدن همیشگی در کار باشه، میرزه.

 

*پی سی خرابه. جون من رو هم همراهه وبسایتها ووبلاگها بالا میاره!!البته بعد از ساعتنها سر و کله زدن باهاش نهایتا یک یا دوسایت رو میاره و  کامنتدونی ها هم هیچکدوم برای من باز نمیشه...

در دوشنبه 30 شهریور1388 |
 

خدایا.......

*تو این شبها و تو این ایام ،میون دعاهاتون اگه یه جای کوچولویی هم برای من در نظر بگیرید ممنون میشم...

در پنجشنبه 19 شهریور1388

 

چشمونم فاصله رو از پنجره دید میزنه

دلم اسم تو رو فریاد می زنه

درهای پنجره رو تا انتها باز میکنم

تو خیالم با تو پرواز می کنم

 

 

*گاهی نمیشه از این فکر دست کشید که الان ، یعنی درست زمانی که ساعت 2:05 نیمه شبه ؛بعضی ها! چی کار می کنند. اینکه الان خوابن یا بیدار؟ اگه خوابن نکنه خواب کسی رو میبینن و اگه بیدارن نکنه در خیال کسین و مثلا به یادش موسیقی گوش می دن و یا نکنه اصلا الان کنار ِ کسین!!! و یا نکنه...!!!!

گاهی میشننم و دونه به دونه آدمها رو میشمرم و ...

 

*و یاز گاهی نمیشه از این فکر دست کشید که لحظه ایی که آدمی می میره، چه در ذهنش می گذره...اصلا می تونه به چیزی فکر کنه؟...ممکنه اون لحظات به کسی فکر کنه؟!

 

حقیقتا از زمانی که از اون قداست و پاکیمون!! دور شدیم و از خدا فاصله گرفتیم و دیگه کسی ما رو "مریم مقدس" خطاب نکرده، از مرگ می ترسم...خیلی هم می ترسم. خیر سرم هیچ تلاشی برای رهایی از این ترس نمیکنم.

معمولا وقتی با مردهای زندگیم در مورد این ترس صحبت کردم، همینجور زاز زاز هم گریه کردم! یه شب در همین مورد با او صحبت کردم و گفتم که بیشتر از کدوم قسمتش می ترسم. او هم  گفت: اون موقع من کنارتم عزیزم!...و این جمله اش در اون لحظه اونقدر به من آرامش داد و اونقدر برای من عاشقانه بود که بعد از گذر دوسال از اون شبی هنوز طعمش رو بیاد دارم...

 (حالا جدا از حساب و کتاب کردنها ،من از بخش سردخونه ی  بیمارستان خیلی می ترسم...آخه....اصلا...ای خدا....همین الانش هم دارم دوباره از ترس می میرم....گیرم اون لحظه روحی تو بدن آدم نباشه ولی....)

 

مدتهاست دُز چرندیات نویسیم خیلی بالا رفته. نوشته های قدیمی تر رو بیشتر دوست دارم. نه اینکه اونها مالی باشنها ولی باز چرت و پرت نبودن.

 

در یکشنبه 15 شهریور1388 |

 

۱)یکی نیست بگه آخه عزیزان من!، چرا به زور میخواید خودتون رو  امروزی و متمدن نشون بدید؟! آخه چرا میخواید بگید ما هم با دنیای امروز همگامیم؟! آخه چند بار این بلا باید سر ما بیاد؟! آخه اگه این کار برای آسایش ماست پس چرا تبدیل میشه به عذاب الیم ؟ آخه وقتی چیری رو اینترنتی و یا به اصطلاح اکترونیکیش میکنید چرا فکر همه جاش رو نمی کنید که سایت یهو نپکه و اصلا بالا نیاید؟ آخه چند بار یه اتفاق یاید بیفته؟؟؟ هر بار که کاری تنها از طریق اینترنت امکان پذیر باشه تموم چهل ستون بدن من می لرزه! چون می دونم  بیست و چهارساعتی الافی رو شاخمه و آخرش هم چش و چال و اعصابم داغون میشه ودست آخر  کارم هم پیش نمیره!

 

2)مانتو فروشی با اینکه قیمتش از بقیه مانتوفروشی ها کمی بالاتره ولی مثه همیشه شلوغ و پر از جمعیته و مثه همیشه مردم در حال خریدن. تو این میون نگاهم به نگاه هراسان و کمی متعجب زنی گره می خوره. نگاهش از اون دست نگاه هایی است که آدم رو فکری میکنه! که دلیل و علت این نگاه چیه؟

اون چیزی که مامان انتخاب کرده هنوز دلش رو کامل تسخیر نکرده و میریم بقیه پاساژ رو هم بگردیم تا بلکه چیزی دلربا تر پیدا کنیم... چند ساعت گردشمون تو پاساژ طول میکشه و در آخر هم مثل همیشه بر می گردیم سر خونه ی اول! دوباره تو مانتو فروشی چشمم میخوره به همون خانومه. تو دلم میگم یعنی اون هنوز از اینجا نرفته؟ !! یا اینکه اونم رفته و دوباره برگشته! سر فروشنده شلوغه. خانومه همش دور میز میچرخه و یهو از گیت بیرون میره و صدای بوق بوق گیت در میاد! و فروشنده انصافا در کمال متانت و به آرومی به یکی از افراد داخل مغازه میگه که بره دنبالش. مامان اصلا متوجه این قضایا نمیشه ولی من تو دلم آشوبه و یه حس بدی دارم. زن برمی گرده و فروشنده باز بهانه ایی جور میکنه تا آبروریزی نشه. ولی عجیب اینجا بود که زن همچنان در مغازه بود و می رفت روسری ها رو نگاه می کرد و باز بر میگشت کنار میز فروشنده....و تلخ تر این بود که بچه های زن هم همراهش بودن.... نمی دونم آخر و عاقبت این داستان چه شد.

 از اونجا که بیرون میام چشمم می افته به اون پیرمردهای نابینا که معمولا این حوالی هستن. یکی فال می فروشه و دیگری هربار یه چیزی تو گونی کهنه اش ریخته و هر از گاهی داد میزنه که تو اون گونی کوچیک چی داره.چند قدم اونرتر یه خانومی شکمش رو داده جلو با صدایی بلند و لات مابانه در حالی که دستش رو می کشه رو شکمش ،خطاب به مردهای لات و الا فی که گوشه ایی ایستادن و با چشمهای ار حدقه در اومده  و هیز نگاهش میکنن،میگه :" این چیه آخه! اینم شد شیکم!!!" و باز چند تا دیگه میزنه رو شکمش طوری که چربی هاش به جوش خروش در بیان و بالا و پایین برن! و باز خطاب به مردها میگه:" آخه این چیه! باید برم باشگاه آبش کنم!!"....

من دست مامان رو گرفتم و می کشم و  در حالی که نگاهم به نگاه کثیف مردهاست و سعی می کنم سریعتر از  اینجا رد شم به این فکر می کنم که به به! چه مناظر زیبایی!!!چه همه چیز قشنگه!!!

 

*امشب می تونست مثه دیشب باشه. می تونست مثه دیشبی باشه که بعد از اون همه خنده و شوخی و مهمونی که انتظارش رو میکشیدم،بالاخره باز آخرش به گریه های شبانه ختم شد. خوشحالم که امشب  بر خلاف انتظار و برخلاف شواهد ابتدایی پیش رفت!

 

 

*خوبه هفته ی  قبل گفتم پی سی ما مریض نیست!! چند روز بعدش  یهو زرتی زد و سکته ی مغزی کرد! حالا بعد از چند روز در کما بودن ،امروز به حیات برگشته ولی ...

 

*ستاره عزیز من شدیدا به توصیه هات عمل کردم و تا جایی که میشه استاد رو اذیت کردم و میکنم!! سر فرصت برات میگم!

 

در شنبه 14 شهریور1388 |

 

 

فقط 24 روز دیگه مونده تا شروع پادشاه فصلهای من! فقط 24 روز دیگه مونده که پاییز خانوم ما از راه برسه. فقط 24 روز دیگه مونده تا بشه دوباره رو مبل لم داد و به همراه یک ماگ پر از نسکافه و در حالی که غیر از صدای فریدون فروغی، صدایی شنیده نمیشه، از پنجره به بیرون خیره شد و در خاطرات پاییزها و زمستونهای گذشته غرق شد. فقط 24 روز دیگه مونده تا بشه با صدای خش خش برگها در زیر پا ، رقصید.

دیگه چیزی نمونده تا شبهای سرخ و برفی و خیابونهای خالی و خلوت... دیگه چیزی نمونده تا شب یلدا ...

 

پ.ن1: تا همین 4-5 سال گذشته فصل محبوب من زمستون بود و پاییز یکی از فصلهای دلگیر ِ من بود. ولی این 4-5 سال اخیر عاشق پاییز شدم... پاییز همیشه فصل اوج جنونها و عاشقیتهای منه!

اعتراف می کنم با اینکه پاییز پارسال  اوضاع و احوالم از نظر روحی  خیلی به هم ریخته بود و در سردرگمی و پشیمانی کامل به سر می بردم، ولی پسرک پاییز خیلی خوبی برام ساخته بود. با وجود تموم دلخوریها و مشکلات و دعواها، اکثر عصرهای پاییزی ما در اون پارک بزرگ و دوست داشتنی و خلوت و خالی گذشت. با شیطنتها و چرت و پرت گفتن و رو جدول راه رفتن و تاب بازی و سرسره بازی کردن. همه چیز رویایی و مافوق تصور من بود! یه چیز های دیگه هم می خواستم بگم که بهتره سانسور بشه تا این حس خوب پاییزی از بین نره....

 

پ.ن2: روز و شب من باز جابه جا شده! شبها تا ساعت 5 بیدار م، مثل قدیمها و عوضش از اینور تا لنگ ظهر می خوابم! به روش کاملا انگلی!! دارم زندگی می کنم...ولی خداییش شبها حال میکنم هااااا! می رم تو آشپزخونه میشینم و پنجره رو باز می کنم و بساط خطاطی ام رو هم پهن می کنم و یه لیوان شیر هم می ریزم و میذارم کنار دستم. و هی می نویسم و هی میرم تو فکر و هی آهنگ گوش میدم. وای اونقدر شبها تو ذهنم حرف وول می خوره برای نوشتن ولی حیف که نمیشه!!

 

پ.ن3: این چند وقته نه مسافرت بودم و نه کامی جونم مریض بود! فقط نمی دونم چرا اصلا نمیشد وبگردی کرد....

 

 

پ.ن4: تو همین هفته گذشته یه روز رفتم خرید و دیدیم در عرض یه ساعت چقدر پول دود کردم!  عین این عقده ایی ها، هر مغازه مارکدار و هر وسیله مارکداری که می دیدم می رفتم طرفش و حتی اگه باب میلم هم نبودن باز به زور می خواستم بخرمشون! به هر حال نتایج تلاشهای اون روز ما یه کفش نایکی، یه شلوار پوما و یه کت سیسلی و شال و جوراب ال وی شد!! گفتیم از قافله این صفی که جلوی بنتون هست  هم عقب نمونیم و لی هرچی گشتم چیزی چشمم رو نگرفت و فقط یه تی شرت برای نی نی پیشوییمون گرفتم... همیشه اینجور وقتها میگم گول این حراجی ها رو نخورم و فقط چیزهایی که نیاز دارم رو بخرم ولی اینبار افسار بریدم! هرچند تو این میون کفشم که خیلی تخفیف نداشت.... یه خانوم وقتی تو فروشگاه داشتم لباس انتخاب می کردم ،لیبل قیمتها رو نگاه می کرد و هی می گفت :"وای، وای! آخه چرا اینقدر پول می دی به اینها! تو که خودت ، صد تا مارکی!! تو گونی هم بپوشی باز خوبی!!".... ها ها ها (ایکون یکی که داره واسه خودش نوشابه باز میکنه :دی)

خدا!!! من همونی ام که پارسال تو همینجا!! گفتم من اصلا برام مارک دار بودن و نبودن مهم نیست؟؟! شب وقتی خرجهام رو جمع زدم یه لحظه با خودم گفتم  اگه این پولها رو میدادم و گوشیم رو عوض می کردم که بهتر بود!! حالا جالب اینجاست که غیر از کفش، هیچکدومشون جز خریدهای ضروری من نبودن و هنوز خریدهای اصلیم مونده! البته من از اونهایی هستم که خیلی سخت خرید می کنند و چند روز الاف(؟) خرید ن یه چیز کوچیک هستن! همین که تو اون فاصله اینقدر خرید کردم خودش یه موفقیت بزرگه!

 

پ.ن5: بالاخره درباره الی  رو دیدم.گار گردانیش و حتی موضوعش فوق العاده بود. دم اصغر جان! گرم!! خدا عمرش بده! بعد از اینکه فیلم تموم شد یا خودم گفتم چرا اینقدر ترانه نقشش کم بود؟ بعد یادم افتاد من نیم ساعت دیر رسیدم سینما و نیم ساعت اول فیلم رو ندیدم!! خیلی دلم سوخت که چرا اون نیم ساعت اول فیلم که احتمالا خیلی شاد و جذاب بوده رو از دست دادم.

ولی خدایی به اکران خصوصی شباهت داشت!! کل افرادی که تو اون سالن سینما فرهنگ بودیم، به تعداد انگشتان  یک دست بود. دلم بدجور برای این صنعت فیلم و سینما مون سوخت!

 

خدا!!! شهاب حسینی با این مدل موهاش عجیب شبیه ش شده بود. تو سینما هر بار من شخصیت احمد رو می دیدم فحش و بد و بیراه حواله ی یه بنده خدایی می کردم!! حتی به دوستم هم خواستم بگم که احمد خیلی شبیه سه نقطه شده! بعد گفتم احتمالا این دوست ما هم قلبش پیش اون گیره و بهتره چیزی نگم.خدایی خیلی خره! دوست دخترش کوفتش بشه!  لقمه ی به این خوشگلی تو گلوش گیر کنه!!

 

تو نوشته پایینی یه جا حرفی زده بودم که  وقتی عمیق تر فکر کردم دیدم حرفم چقدر بچگونه و بی اساس بوده! اونجایی که گفتم  این رابطه مانع از رشد فکری  و شخصیتیم شده!!

 

 

 

در شنبه 7 شهریور1388 |