ِِشب...سکوت...برف...
#برف...برف...برف...امشب کلی تو برف راه رفتم و از صدای فشرده شدن برفها در زیر پام و آسمان سرخ و دونه های درشت برفی که در نور چراغ ها خیلی خوشگل تر نمایان میشدن و یخ زدن دست و پام لذت بردم!هیچ گونه تجهیزاتی هم برای مقابله با برف و سرما همراه نداشتم!یه کت بهاره تنم بودم و کفشهام حسابی سر بودن و خدا رو شکر از همون دقایق اولی که پام رو از خونه بیرون گذاشتم داخلشون هم خیس شد! برگشتنی عمدا از مسیری اومدم که پباده رویم بیشتر باشه!تو پارک ، تو اون اوج برف کلی تاب بازی کردم و به آسمون و درختهای چنار و سروی که هی بهشون دور و نزدیک میشدم خیره شدم. امشب برای چندمین بار آرزو کردم کاش نقاش بودم تا یه نقاشی رنگ روغن از شب برفی که زیباترین جلوه ی طبیعت برای منه میکشیدم!چند تا گوله برف هم درست کردم!با اینکه وقتی گوله برف درست میکردم یه الافی هم اومد یه گوله برف بهم پرتاب کرد یا موقع تاب بازی یه پسری اومده بود و هی میگفت خانم میشه یه کم وقتتون رو بگیرم یا اون ماشینه اونقدر از نزدیکم رد شد که آینه اش گیر کرد به بازوم و ....ولی تا جایی که میشد سعی کردم از زیبایی اون دونه های سفید لذت ببرم....خدا رو شکر.
امروز نشد تو اتاقم بشینم و فنجون نسکافه به دست، وقتی رو صندلی لم دادم، دونه های برف رو تماشا کنم...عوضش در خارج از منزل ! از میون اون پنجره ی کوچیک و اون حصارها به برفهایی که از جلوی نور چراغ دونه دونه میومدن پایین خیره شدم و یه نسکافه ی داغ داغ سر کشیدم... با آرامش کامل!
#امروز2 ساعت و نیم تو ترافیک موندم تا از سایر مزایای برف هم بهره مند بشوم!!
........................................
هفته ی گذشته باز برای تصمیمی که در پست پایین اتخاذ شده بود!،کلی در شک بودم؛ جوری که دیگه کاملا داشتم مننصرف میشدم. فعلا قضیه همینجور مونده.مشاور قشنگ ما هم بعد از جلسه مشاورش مثل همیشه فقط کتاب بهمون معرفی کرد!خسته نباشه!
......................................
چند روز قبل اولین دعوای زندگی من رقم خورد! کی باورش میشه من تو حیات دانشکده با یه مردتیکه آشغال دهن به دهن بشم! مردک هر چی از دهنش در اومد بارم کرد،اون هم جلوی اون همه دانشجو! من هم که خدا روشکر از اولش تصمیم گرفتم کم نیارم...نمی دونم چرا وقتی مردم تو خونه مشکل دارن پا میشن میان سر کار! تا حالا کسی جرات نکرده بود با من اونجوری صحبت کنه و بخواد بهم فحش بده!خوشحالم در مقابل رفتار بی ادبانه و گستاخانه اش سکوت نکردم!
هر چند بعدش حالم خیلی بد شد و کلی کوچه پس کوچه گز کنان، گریه کردم.... احساسی بی کسی خیلی بدی سراغم اومده بود....همین قضیه باعث شد اون حسی که چند روز بود سراغم اومده بود و سعی میکردم پنهونش کنم،عصرش یهو نمایان بشه و من یک ساعت و نیم فقط گریه کنم و بیشتر از هر زمان دیگه ایی جای خالی بابا رو حس کنم...احساس میکردم چاله تنها ایم اونقدر عمیق شده که هیچ آدمی و هیچ احساسی نمی تونه پرش کنه....
به هر حال در مورد اون دعوا هم رفتم پیش رییس دانشگاه و حالا منتتظر ببینم که نتیجه چه خواهد شد!
پ ن 1:این پست بچه به بغل نوشته شده است!آشفتگی ها را به بزرگی خودتان ببخشایید!
پ ن 2: از اولین لحظاتی که دونه های برف رو دیدم و داخل ماشین نشستم،یاد روزهایی افتادم که تا برف می اومد به "او" اس ام اسی میزدم و می گفتم"..."
امروز برای چند دقیقه از بالای بلندی به یکی از پارکهایی که روزی توش نشسته بودیم خیره شدم...چقدر روزگار سریع میگذره!چقدر روزگار با حس های مبهم میگذره....
یادمه 2 سال پیش در چنین روزهایی که اتفاقا برف هم می اومد ،کلی براش دنبال کارت کریسمس بودم...
عیدتون هم مبارک!