مغنی ملولم دو تاری بزن!!
دلم هم واسه خودم می سوزه و هم رفتگرها!!! پنجشنبه شب غیر از این صدای محزون،صدای دوف دوف پارتی همسایه هم می اومد...دو تا قشر کاملا متضاد ،در دو حال ی کاملا متضاد!
معمولا شبا جرات ندارم پرده رو کنار بزنم و بیرون رو نگاه کنم...از بچگی از این کار وحشت داشتم.اون شب اما یهو تموم ترس ها از بین رفت و پرده رو کنار زدم...رفتگره یه پسر کم سن و سال بود با یه صورت درهم و ناراحت و داشت پاکتی که ملت ـ بی ملاحظه تو خیابون انداخته بودن رو بر میداشت...
** تقریبا ۳-۴ هفته پیش که دنبال خونه بودیم به پیشنهاد من و در راستای حداقل مقداری نزدیک بودن به خونه ی خودمون یه سر هم به ســ.ــوهانک زدیم! حقیقتش من تا به حال اونجا نرفته بودم وقتی داشتیم می رفتیم و مسیر داشت خیلی عجیب و غریب میشد همسر خان هی می گفت "اینجا دیگه کجاست منو آوردی.." و کم کم داشت می رفت رو مود غر!(حالا طفلک بچه اهل غر زذن هم نیستا! اما من قبلش برده بودمش از.گل و دقیقا از بدترین جای ممکن رفتیم و خیلی فجیع بود حتی مثلا طرف از تو ماشین با صدای بلند به یکی فحش مــ.ــادر میداد... کوچه ها هم که خیلی باریک و بز رو بودن و طول کشید تا رسیدیم به آبادی و قسمت خوبش!!!) خلاصه کلا سو.هانک بیشتر شبیه یه ده خوش آب و هوا بود...
وقتی رسیدیم اونجا کلا نا امیدانه کوچه های پر شیب و نا جور رو طی کردیم تا رسیدم به اون آدرسی که بنگاهی داده بود،...(همه تیپ خونه بود...از خونه های معمولی و خوب گرقته تا خونه های خیلی خیلی معمولی!! ا)...اوووووه! کل تهران زیر پات بود! بدون هیچ ساختمونی....بدون هیچ صدایی...هواش هم خوب بود.دقیقا کنار دستت هم کوه بود...روبه روی خونه هم یه فضا درست کرده بودن که در حال پارک شدن بود و همون موقع هم کلی دختر و پسر نشسته بودن و از اون سکوت و منظره لذت می بردن....
اما متاسفانه خونه تناسبی با ایده آل های ما نداشت...منظره و محیط جوری بود که با وجود اون راه بد و خونه ی نافرم، حتی عزیزکم هم وسوسه شده بود به گرفتنش ! اگه می گرفتیمش زمستون ها باید رسما تو کوچه ها اسکیت بازی می کردیم!!...منم که عاشق کوه و برف و سرما!(البته احتمالا وقتی اونجا با مشکلات رفت و آمدی رو به رو میشدم معنی لذت رو می فهمیدم)...
حالا من خیلی شبا یاد ـاونجا می افتم و دوست داشتم الان اوجا می بودم و در حالی که باد لای موهام میپیچه، تو اون سکوت به اون همه چراغ هایی که چشمک می زنن خیره بشم و مثل همیشه فک کنم تو هر کدوم از این خونه ها و اتاق ها چه خبره و چه جور آدم هایی توشون زندگی می کنن...آیا خوشبختن؟شادن ؟ عاشقن؟ غمگینن؟ دل شکستن؟ درگیر عروسی ان یا خدای نا کرده...
پ.ن:راستی پریروز زندگی مجازی! من ۵ ساله شد! ...تجربه ایی که بزرگترین دستاوردش آشنایی با دوستها و انسان های نازنینی بود..
پ.ن:خدایی ناکرده به ساکنین این محله های محترم بر نخوره... امیدوارم اگه کسی از اون مناطق گذرش به اینجا می افتی منظور پشت این لغت ها رو گرفته باشه و برداشت بدی نکنه...