خانه ی پدری
بعضی حرفها برعکس ظاهر کوتاهشون نمی دونم چرا اینقدر تیغه ی بلندی دارن که عجیب زخم می زنن.شاید برای خیلی آدم های دیگه این حرفها کاملا معمولی باشه اما فقظ باید در شرایط خاص باشی که اون حرفها کمبودهات رو بکوبونه تو صورتت. واقعا می ترسم چند بار حرفهای من اینقدر تیز بودن و قلب کسی رو صد پاره کردن...البته بیشتر نگرون مامان هستم. چون با اخلاق من بعید می دونم خارج از محیط خونه این اتفاق افتاده باشه .تازه افرادی که از آدم فاصله دارن و برات عزیز نیستن این حرفهاشون هیچ معنی بد و خاصی برات نمیده.
همینجوری شد که همین نیم ساعت پیش وقتی تو دستشویی جمله ی "یادت رفته تو خودت هم تو این خونه مهمونی!" تو ذهنم پیچید و درسته زمانی که فکر می کردم چقدر خوبه که به این حرفها بی تفاوت شدم، سد اشکها شکست...یادم اومد اگه پدرم بود دیگه این حرف برادرجان برام معنی نداشت و اینجا همیشه خونه ی پدریم بود حتی اگه یک سال و خرده ایی باشه که عقد کرده باشم... حتی اگه روزی تو زندگی مشترک مشکلی داشتم می دونستم ،می تونم برم "خونه ی پدری" م و حس نکنم سربارم و بدونم مرد اول زندگیم یعنی پدرم مثل کوه پشتم.
من نمیخوام گریه کنم چون حتما مثل همیشه از دید بقیه این حرفا اصلا مهم نیست...اما نمی تونم... حتما هر کی منو در این حالت که دلم میخواد هق هق کنم و مثل همیشه خفه شدم و درد و سنگینی قلبم تموم بدنم رو می لرزونه؛ ببینه،فک میکنه چقدر نازک نارنجیم...
خدابا شکرت! نمی خوام ناشکری کنم.خدابا خودت همیشه مامان و بقیه خونواده رو سالم و پابر جا نگه دار...