زن هایی که واقعا زن هستند!
دیروز دوره مهمونی ِ دوست های مادر خانومی بود. زن هایی که یه چند سالی هم از مامان من سنشون بیشتره و از نظر جسمی هر کدومشون یه مشکل خاص دارن! مثلا یکی گوشش خیلی سنگینه، یکی پاش حسابی مشکل داره و اصلا نمی تونه راه بره و ... اما برای من با وجود تموم اختلاف سنی که با هاشون دارم و همسن و سال نوه های اینا هستم، مصاحبت باهاشون خیلی لذت بخشه. جمع عجیبی هستن. البته این مهمونی ها شامل بچه ها و گاهی اوقات نوه هاشون هم میشه. اکثرا هم وقتی بچه ها از خارج بر می گردن این دوره ها رو میدارن. و دخترهای این خانوم ها همشون از دم دوست داشتنی ان! با وجود اینکه خیلی هاشون حول و حوش 50 سالشون اما پر از انرزی ان، پر از شای و ایده های جدید...مخصوصا دخترای این خانومه که دیروز خونشون بودیم.دکترا دارن...چند تا رشته خونذن، مثل آب خوردن زود زود از کانادا و پاریس میان به پدر و مادرشون سر می زنن. عشق می کنی وقتی رابطه اینا رو با پدر و مادر میبینی. بابا هه که از سر کار میاد همه میرن قربون و صدقه ی"آقا جون" می رن و دور هم میشینن و چای میخورن...حس سنتی و خوب یه خونواده اصیل و گرم ایرونی رو بهت میدن با وجود اینکه بچه ها از اول جوونیشون از ایران رفتن.... با وجود ثروت و موقعیت خوبشون اصلا خودشونو نمیگیرن.وقتی پیششونی حسابی بهت خوش میگدره...با وجود میانگین سنی بالای این جمع این دوره ها کاملا مدرنه و با خیلی از جمع های زنونه ی دیگه فرق میکنه.توش هیچ غیبتی نمیشه، دور هم میشینن و خیلی وقتا در مورد مشکلات همدیگه یا بچه ها صحبت می کنن...خاطرات بامزه تعریف می کنن و کلا همه به هم کمک می کنن و از کلاس های شناخت و رقص و موسیقی و آواز و کنسرتها صحبت میشه. مثلا دیروز یکی از دخترها که از فرانسه اومده بود و اونجا با یه معلم مراکشی واسه رقص عربی داشت با خواهرش اومدن و عربی رقصیدن و ما مردیم از خنده!چون یکیشون خوب می رقصید و یکی دیگه تازه کار بود و خیلی اسلومیشن! اما ته عشوه و ادا بود... یکی از خانوم ها که آواز میخونه، تنبک زد و آواز خوند و بقیه هم همراهیش کردن... حتی مسن ترین شخص گروه هم آواز کار می کرد و چند تا آهنگ هم اون خوند... دخترای این خانوم ها که حول و حوش 50 سالشونه میخواستن برنامه آموزش رقص عربی به صورت خصوصی رو فیکس کنن و یکیشون از تصمیمش برای رفتن به کلاس اسب سواری صحبت می کرد. یکی دیگه از کلاس های روانشناسی و عرفان که زندگیش رو متحول کرده بود میگفت و بقیه رو به شرکت تو این کلاس ها ترغیب می کرد...خلاصه که جمع فوق العاده ای هستن! دقیقا از اون مدل مهمونی هایی میشه که من همیشه آرزوشون رو دارم. یه جمع زنونه ...یه جمع از زنهای پر انرزی شاد. کسایی که از زن بودنشون راضی هستن و بهش افتخار می کنن و نهایت استفاده رو از لحظه لحظه ی زندگیشون می کنن با وجود اینکه دو برابر من سنشونه هیچ زمانی رو برای آغاز یه راه جدید تو زندگیشون دیر نمی دونن. من عاشق اینهام و امیدوارم این جمع ها همیشه پایدار باشه و اعضاش همیشه سالم!
پ.ن:یادمه قبلنها می گفتن اسب سواری واسه دخترا خوب نیست و باعث افتادگی رحـــ.ـــم میشه.کسی در این مورد اطلاعاتی داره بهم بده؟

p.s I LOVE U: دیشب وقتی با بابا و مامان و نزدیکانشون اومد خونمون و جلوی در دیدم بچه به خودش رسیده و همون پیرهنی تنشه که هفته ی پیش از ایکات با کارت ِ هدیه ایی که رئیسش به مناسبت روز زن بهم داده بود !،واسش خریده بودم و شلوار مهمونی تازه ایی که باهم خریده بودیم رو پوشیده یه حس خاص بهم دست داد! اول که در رو باز کردم حتی یه لحظه احساس کردم از بابا و مامانش خجالت می کشم. موقع رو بوسی در گوشش میگم" اومدی خواستگاری؟"
پ.ن: جمعه یکی از روزهای سیاه زندگی من بود. تموم تلخی های چند سال پیش که باز بخاطر شرایط اینچنینی مامان حالش بد شدو کارش به کلینک رسید تکرار شد...باز گریه های بی امون من تو خیابون و کلنیک و حس بی کسی تکرار شد...سری قیل خیلی وحشتناک بود و من خیلی بی پشت پناه و تنها تر از این بار بودم. اون موقع ده دوازده روز مامان آی سی یو بود و کارش به آنژیو کشید. این دفعه خدا رو شکر با اکسیژن و دارو ها حالش بهتر شد. البته دفعه ی قبلم تو کلینک مشکل مادر خانومی رو تشخیص نداده بودن و چند روز بعدش که واسه چک آپ رفته بود پبش دکتر خودش، دکتره از همونجا گفت باید بستری بشه...
روزهایی که مثل جمعه اونقدر تلخ و سیاه میشن ، خیلی بهم فشار میاد که چرا ما ناین وان وان نداریم که بهش زنگ بزنیم و اینجور وقتا بیاد کمکمون! می بینم بر عکس اون چیزی که فک می کنم هنوز مردهای سنتی کوته فکری که در زیر نقاب های مدرن پنهانن زیادن! آدم هایی که فک می کنن تموم این قوانین مسخره حقشونه و می تونن هر بلایی سر زنهاشون بیارن ،چون مردن حتی می تونن زنهاشونو بزنن و چون اونا شوهرن هر جا می رن بایذ زنه پشت سرشون راه بیقته. از اون مردهای که وقتی حرف می زنن خدای منطقن اما هنوز مثل دیوونه ها یا عقب مونده های ذهنی حتی رو رفتارهای خودشون کنترل ندارن!
پ.ن:هنوز هم هیوا همش در خاطرمه...