خیلی از چهارشنبه شب ها خواب بابا رو میبینم. مثل دیشب...صبح که بیدار شد احساس می کردم خواب ِ خاصی دیدم اما هیچی یادم نمی اومد. سر ظهر یهو خوایم یادم اومد! مثل همیشه خواب دیدم که همه چیز مثل گذشته شده و مثل چند بار اخیر دوباره پدرم کنارم بود و ما صاحب اون خونه و زندگی نیمه اشرافی بودیم! آخه قبلنها همیشه خواب می دیدم که من تو اون خونه راه می رم اما اونجا دیگه مال ما نیست...دیشب هم همه چیز و همه جای خونه رو مثل اون روزها می دیدم...با همون جزئیات و چقدر خوشحال بودم که پدرم برگشته و با خودم کلنجار می رفتم که ایندفعه فرصت رو از دست نمی دم و بهش میگم چقدر دوستش دارم...

 بعد از فوت پدرم با اینکه پیش یه دکتر معروف می رفتم اما هیچوقت نتونست دردمو و ریشه مشکلاتم رو بفهمه. نمی دونم شایدم من چیز زیادی از گذشته ام بهش نگفته بودم یا شاید اون فک کرده من غلو می کنم. مثل خیلی هایی که  ممکن ِ گذرشون به اینجا بخوره! یا شاید مثل چند نفری که اون روزهای منو ندیده بودن و وقتی براشون تعریف می کردم چیزی درک نمی کردن!

به این مشاور جدیدم هم هیچوقت چیزی از گذشته ام نگفتم و حقیقتش فک نمی کردم خیلی مهم باشه...اما شانس آوردم که عزیزکم با جزئیات زندگی ما آشناست و خونه و زندگی ما رو اون زمانا چند بار دیده و همیشه میگه کلی کیف می کرده از دیدنش! واسه همین شاید اون تنها کسی که منو خوب درک میکنه. چون با قدرت تحلیلش خیلی راحت می تونه بفهمه که مشکلات من ریشه در کجا داره...چیزی که من خودم هم نمی دونستم. 2-3 هفته پیش هم که با من اومد پیش مشاور در واقع بجای روانشناس اون بود که مشکلات منو ریشه یابی کرد و روانشناس هم خیلی با تعجب بهم می گفت "تو چرا چیزهای به این مهمی رو به من نگفتی؟"...و شاید چون اینها رو از زبون همسرم می شنید می دونست دیگه اغراق و بزرگ نمایی در کار نیست...

عزیزکم همیشه میگه تضاد بین زندگییت قبل از فوت پدرت و بعد از فوتش ،مسبب خیلی از مشکلات توئه...تو این همه تغییر و تفاوت رو نتونستی بپذیری!

همیشه وقتی باهاش صحبت میکنم میگه من تو بچگیم یهو به تموم اون چیزهای که حتی تو رویاهام هم نمی دیدم و خیلی بهتر از رویاهام بود رسیدم.یه خونه با مساحت هکتاری...خونه ایی  که دقیقا وسط یه باغ خوش منظره بود؛ با یه گلخونه بزرگ واقعی و  اصطبل و مرغ دونی و سگ دونی! من دقیقا همون موقع که سریال قصه های جزیره و آن شرلی یا حتی کارتون بابالنگذراز رو می دیدم می تونستم بر عکس خیلی از هم سن و سالهام زندگی تو چنین محیط و مناظر رو یایی رو تجربه کنم...خونه ایی که کلی اتاق داشت و تو حالش میشد فوتبال بازی کرد...7-8 تخته فرش بزرگ تو حال پهن می کردیم و از دو طرف شیشه های سرتا سری داشت... یه اتاق بزرگ و نورگیر داشتم  که هر کی می اومد کلی بهم حسودی می کرد که چقدر اتاقت رویایی و معلومه تو این اتاق نمیشه درس خوند و آدم همیشه می ره تو خیال!...یا همون حموم و دستشویی نورگیر قشنگم که هنوز هم که هنوزه اون حموم تصویری از حموم ایده آل و رویایی منه...اون راهروهای طویل بلند...اون باغبون مهربون و اون همه درخت میوه و چنار و سرو...اون زمین های چمن خوشگل...اون تاب بزرگ و .... و ....

دقیقا اون زمانی که  شخصیتم باید شکل می گرفت یهو افتادم میون اون همه توجه! راننده منو می برد مدرسه و می آورد اما یادمه هیچ وقت تو مدرسه چیزی از خونمون یا پدرم نمی گفتم .بخاطر همین اخلاقم چند سال بعدش کلی دوستای پر و پا قرص داشتم که وضعیت مالی خیلی خوبی نداشتن اما بخاظر اینکه اهل پز دادن نبودم خیلی دوستم داشتن....تموم بهترین ها رو داشتم! بهترین زندگی، بهترین پدر، تحصیل در بهترین مدرسه و ... و ... اما یهو همه این بهترینها بر عکس شد!

خب معلومه من دلم برای تموم اون روزها تنگ میشه...نمی خوام ناشکری کنم اما بعد از فوت پدرم همه چیز تغییر کرد.منی که با راننده این ور و اون ور می رفتم و همیشه کارهامو  بقیه انجام می دادن ،خودم باید دنبال کارهام می رفتم و با اتوبوس! این ور و اون ور می رفتم...دیگه خبری از اون همه توجه و احترام نبود. منی که لای پنبه بزرگ شده بودم یهو افتادم میون اینهمه گرگ آدم نما!...دیگه خبری از هر روز  هر شب  بیرون غذا خوردن نبود. دیگه کسی بهم نمی گفت بچه مایدار که بخواد بهم بر بخوره!!! دیگه نمی تونستم مثل آدم های خاص! خرید کنم و هر چی دلم میخواد بخرم. و از همه مهمتر دیگه پدرم و مردی که تکیه گاهم بود وجود نداشت.دیگه خبری از اون خونه ی آروم نبود. جنگ بود و دعوا و حصر وراثت و هزار تا کوفت و زهرمار ذیگه....

و من اعتراف می کنم که یکی از بزرزگترین آرزوهام اینکه بتونم تنها یک روز برگردم به اون روزهای رویایی..دیگه اشکم داره در میاد..بیخیال. این حرفها چه فایده ایی داره...

پ.ن: دیروز یه مطلب نوشته بودم برای روزنگاری با کلی عکس! دو ساعت وقت گذاشتم اما هیچ کدوم از عکس ها رو نتونستم آپلود کنم. آپلود سنتر قبلیم انگار صاف! شده ...امروز هم یه ساعت سرچ کردم و همه سنترهای خارجی ارور می دادن... اما سر لج و لجبازی هم که شده من یه سایت خارجی پیدا می کنم تا اینا رو آپلود کنم!

 پ.ن: دیشب چقدر هوا خنک شده بود...هوای خنک و ملس با یه باد دلنشین...