چند وقت که جمله ی "کلی کار دارم واسه انجام دادن" نان استاپ بصورت موسیقی متن تو مغزم پخش میشه! هیچ کاری هم نمی کنم... با این اوصاف و بدون توجه به استرس ها و خیلی مشغولیتهای دهنی دیگه  باید خیلی جدی به فکر برگزاری مراسم باشیم...دوست ندارم این حرفها رو اینجا بنویسم اما فعلا چاره ایی نیست...

تو این یک سال تقریبا نظر نصف و نیمه 2 تا مشاور رو در مورد خودم و زندگیم گرفتم و در کل فک کنم حتی اونها هم نفهمیدن بهتره که چه کاری بازندگیم بکنم!!... بخاطر مشکلات و  من و خیلی مسائل دیگه نزدیک یک و سال چند ماه ِ که بر نامه ی عروسی ما به تاخیر افتاده...تو این مدت سه تا از نزدیکان من و او هم متاسفانه فوت کردن و در واقع اولین دلیل عقب افتادن مراسم فوت یکی از افراد خیلی خیلی عزیز و نزدیک خونواده ی ما بود و همینطور این عقب افتادن ادامه پیدا کرد...تا حالا ما چند تا تاریخ مشخص کردیم و وقتی نزدیکش شدیم  بخاطر تصمیمات تازه تری که گرفتیم مراسم رو عقب انداختیم...اما اگه خدا بخواد میخوایم این آخرین تاریخی که مشخص کردیم رو عملی کنیم!

دوست ندارم این حرفها رو اینجا بنویسم اما فعلا چاره ایی نیست...باید در کمتر از یک ماه وسایل خونه رو با بودجه ی محدودمون بگیریم. همینطور برانامه ریزی کنیم واسه مراسم و شام و آتلیه و لباس عروس و کت و شلوار دامادی و ...

خب خدا رو شکر به کمک وام بنیاد نخبه گان یه خونه ی کوچولو و دلنشین گرفتیم. درسته خیلی از معیارهای مورد نظر من رو نداره اما میون انتخابهامون این عاقلانه ترین و منطقی ترین گزینه بود و خدارو شکر ظاهرش هم خوبه و بوسیله ی کلی پارک احاطه شدیم ،هر چند من جاش رو دوست ندارم! واسه خریدش کلا از نظر مالی بهمون فشار اومد. من که مجبور شدم تموم پولی که مادر خانومی واسه جهزیه داده بود و تقریبا هر چی دارم و ندارم رو واسه خونه بدم.الان خدا رو شکر خونه داریم اما با این اوصاف قشنگ مالی باید ماهی یک ملیون و چهارصد هم قسط بدیم...بخاظر همینا و کمکهای مالی که از اطراف رسیده مراسم رو خودمون باید خیلی جمع و جور و کم هزینه بگیریم...

مردها که کلا خیلی میونه ایی با عروسی گرفتن ندارن...پارسال که هنوز کف گیر به ته دیگ نخورده بود، عزیزکم می گفت بیا یه سفر اروپا بریم و هزینه ی عروسی رو صرف خوش گذرونی خودمون کنیم...اما تو هم باید فکراتو خوب بکنی تا بعدا پشیمون نشی...

با اینکه من از بچگی اصلا عشق لباس عروس پوشیدن  نداشتم و ( در دوران طفولیت! هم هیچوقت اون لباس عروسی که از دیوار مهدکودک آویزون بود و بچه ها سر و دست میشکستن تا بپوشنش رو تنم نکردم!)تا بحال خودمو در این لباس سفید تجسم نکردم اما دلم نمی یاد از این مراسمی که در زندگی آدمی تنها یک بار اتفاق می افته بگذرم...

به هر حال حالا با کمترین هزینه می خوام اگه بشه یه جشن خیلی کوچولو بگیریم.تعداد مهمونهامون خیلی خیلی کمه و از طرفی همینم ساده بودن جشن رو توجیه می کنه...عزیزکم هم با هام یه معامله انجام داده . قرار شده یک سری از هزینه ها رو کنسل کنیم . هزینه های اساسی ها! مثل آرایشگاه و فیلم برداری و ...و عوضش منو به یکی از آرزوهام برسونه و واسم پیانو بگیره!

یکشنبه گذشته هم رفتیم نمایندگی یاماها...فقط حیف یادم نیست قبلش سر چه چیز مسخره ایی از دست هم دلخور شدیم و من با ابروهای گره کرده در این مکان مقدس حاضر شدم!

*تا اینجا رو چهارشنبه نوشته بودم که یه کاری پیش اومد و از خونه رفتم بیرون...از اون روز به بعد  هم دیگه نت گردی تعطیل بود.

*چند روز پیش یک هو حس کردم که هیچ کاری بیهوده تر و مضرتر  تر از نوشتن چنین وبلاگی نیست!نمی دونم داشتم یه وبلاگ تازه می خوندم یهو این حس بد اومد سراغم...

*چقدر خوبه که با وجود این بارون ها و هوای پاییزی شبها، نیازی نیست مثل سالهای قبل برای رسیدن پاییز ِ عزیز لحظه شماری کنم...نرم نرمک می رسد اینک پاییز!اینم یکی از عکسهای پاییز پارسال از پارکه...چه لذت داشتی پیاده روی تو اون صبح های پاییزی و نسبتا خلوت پارک ...کیفت دوربین گوشی قبلی خیلی بد بود.