رواق
دیروز دوباره نمی دونم چه مرگم شده بود که حتی تو مطب دکتر وقتی با منشی صحبت می کردم چشمام اشک می کرد!! کلا روم به دیوار حال و روزم تخـــ.ــم ی بود ! شب بعد از افطار عزیزکم گفت پاشو بریم تو این هوا یه دوری بزنیم. رفتیم پارک عزیز دل ِ من،قیطـــ.ــریه!
همین ده روز پیش بود که آرزو می کردم کاش هوا سرد بشه...سردِ سرد!الیته مطمئننا این آرزو ی خیلی ها بوده...صب که پنجره رو باز کردم هوا سرد و دلنشین بود.عصر هم که بیرون رفتم هوا سرد بود اما تعجب می کرد چظور بعضی ها سوئیت شرت یا کت یا حتی بافتنی تنشونه! تو پارک هم عزیزکم که خواست کت رو تنش کنه مسخرش کردم که همه الان میگن چه شوهر سوسولی داره این!...
اما یه دره گذشت باورم نمیشد که آیا این منم که در هفتمین روز شهریور در تهران دارم این سرما رو احساس می کنم؟! اولش فک می کردم توهم می زنم که نفس بقیه و خودم تبدیل به ابر میشه! اما بعد دیدم نه واقعا همینطوره و ذوق مرگ شده بودم و هی هااااااا! می کردم! دلم می خواست این هاااا مثل دود قلیون میشد حلقه ایی بشن...یا شکل قلب بشن!
همه لباس گرم پوشیده بودن. حتی بعضی ها بافتنی یا کلاه هم داشتن!منم فقط یه شال رو دوشم انداخته بودم و کیف می کردم... یه دختری که از کنارم رد شد با اینکه کت تنش بود،از شدت سرما خودشو جمع کرده بود و دستشو جلوی دهنش گرفته بود و هی هاااا می کرد!!!
افطار هم چیزخاصی نخورده بودم و حسابی گرسنه ام بود. برگر ذغالی دیگه داشت تعطیل می کرد،پونه هم پیتزاهاش تموم شده بود...حقیقتش من کلا علاقه ایی به امتحان کردن رستورانهای پارکها ندارم. یعنی یه خاطره ی بد ازشون دارم و شرطی شدم. معمولا هم در پیت تشریف دارن و فرق نمیکنه تو کدوم نقطه ی این شهر باشن... از وقتی این رستوران رواق ساخته شده بود هیچوقت بهش دقت نکرده بودم تا دیشب... وای طبقه ی بالاش دقیقا محل رو یایی منِ...یه بالکن میون درخت ها...فوق العاده بود! دلدادش شدم!
همیشه تو رویاهام و تو زندگی ایده آلم، تصور می کردم وقتی از دانشگاه یا سر کار میام تنها می رم تو یه کافی شاپ دنج و کمی کتاب می خونم، قهوه می نوشم ، فک می کنم و آرزوهای زندگیم و راه های رسیدن بهشون رو روی کاغذ می نویسم و لذت می برم و بعد می رم خونه...و اینجا دقیقا چنین جایی بود.خیلی ناراحت شدم که چرا تا پارسال اونجا درست نشده بود که وقتی من از داشگاه بر می گردم برم توش بشینم و حض ببرم!
صبحانه هم داشت و مطمئننا صرف صبحونه در چنین جایی باید خیلی دل انگیز باشه...من که پیتزا خوردم و خوب بود. ولی روم به دیوار صب اوضاع روده ام بهم ریخته بود!برخورد کارکنانش هم خیلی خوب و دوستانه بود...قیمتهاش هم معمولی بود...
اما حیف...حیف...بیخیال...
من فعلا ببرم تا قبل از ادان سر سفره باشم. مثل این بچه های و آدم های سو استفاده کن در آخرین لحظات می خوام خودمو به زور داخل صف کنم!!عید تون هم خیلی مبارک باشه...
پ.ن: اولین بار بیش از یک سال و نیم پیش بود که دو تا پسر تو پارک زیر یکی از آلاچیق ها نشسته بودن و گیتار می زدن و آهنگ های فریدون فروغی و آهنگ های قدیمی می خوندن.یکیشون صدای بم و قشنگی داشت. یکی دو نفر زیر اون آلاچیق نشسته بودن و گوش میدادن ،ما هم رفتیم و نشستیم. کم کم جمعیت بیشتر شد و دخترها آهنگ های درخواستی می خواستن و اونا می خوندن...بعد از اون شب دیگه ندیدمشون و خیلی هم یادم نبودن تا دیشب یهو یادم افتاد و از عزیزکم در مورد اینکه اون روز دو-سه ماه پیش بود یا یکسال و نیم پیش ، می پرسدم!(حافظه ام کامل از بین رفته!)...یه خرده جلوتر صدای خوندن می اومد...نشسته بودن و " می خواهم عشقت سامان بگیرد...می خواهم تا دیگر...یادت ...در دل....آرام گیرد" می خوندن. باز ما هم نشستیم و کلی لذت بردیم! خیلی جمع های اینطوری رو دوست دارم. یکی از آرزوهام این بود که تو مهمونی ها که آدم ها جمع می شن و می خونن و لذت می برن ،شرکت کنم. اتفاقن هر وقت صفحه فیث/ بک! هم بازی بچگی که پارسال یه مدت استاد پیانوم شده بود می رم ،یا تو صفحه ی خواهرش،غیر از عکس کنسرتها و اجراهاشون،کلی عکس مهمونی های اینچنینی هستش.
پ.ن:خیلی متاسف شدم که یه مینی بوس تو این بارونها افناده تو کانال آب...آخه چرا با یه بارون باید چنین اتفاق هایی بیفته؟!
بعد نوشت: من مطمئن بود مطلب اینجا پیست کردم و بعد سندش کردم! الان که صفحه بلاگ رو آوردم در کمال تعجب می بینم نوشته اصلا وجود نداشته!
